من خیلی بدبختم خیلی یکبار تو سن ۱۹سالگی برای فرار از دست رفتارای بابام تن دادم به ازدواج راه دور رفتم و دیدم بدبخت تر شدم هروز بدبخت تر تا اینکه تصمیم گرفتم بعد ۳ سال و الان تو۲۵ سالگی هستم و برگشتم با کلی بد و بیاره بابام و حرفای زشت جدا شدم توی همین پروسه بودم که مامانم توی جوونی فوت کرد از دست رفتارای زشت بابام فوت کرد و من شدم و تنهایی و بدبختی ..نه خواهری داشتم نه دوستی نه همسری نه مادری …بابامم یه ادم غد و بد اخلاق و بدجنس ..۲ سال و نیم با دعواهاش سر کردم با حرفای زشتش با اینکه با یه زن خراب میدونستم هس هیچی نگفتم تو همین ما بین با یکی آشنا شدم اومد خواستگاریم خونه و ماشین داشت اما شغل ثابت نداشت در حال پیدا کردن کار بود مه بابام گفت برو اما من توی عقد هیچی بهت کمک نمیکنم منم گفتم پس صبر میکنم تا بره سر کار که کاش نمیکردم و حدود ۱۰ روز پیش یه شب اومد خونه وایساد فحش دادن من سر یه کیسه نمک که چرا خراب کردی گفت حمال کثافت بی شرف گفت تو هیچ گهی نیستی و گفتم از اینجا میرم گفت برو منم ده روزه اومدم خونه خالم که شهر دیگه هس ..حتی یه زنگ نزده چون اون با ی زنه دوسته و از خداشه خونه خالی باشه حتی به داداشم هم گفتم کمکم نکرد زن و بچع داره …الان من موندم و بدبختی هام ..یه ماشین دارم که با پول طلاهام خریدم و ی مقدار جهیزیه که بفروشم شاید ۱۵۰ میلیونی بشه اونم اگه فروش بره ..من الان شهر دیگم تو همون شهر خودم دانشگاه اسم نوشتم و الان آنلاین میرم …من چیکار کنم نمیخوانت برگردم تو خونه ای که مامانم مرد و بابام زن خراب میاره