تو خونه تنها بودم داشتم برا کنکور میخوندم شبش کلبه وحشت دیده بودم ....
ساعت ۳ بعدازظهر بود ، صدای نفس از پشت سرم شنیدم توجه نکردم یهو حس کردم دو تا دست سیاه رو کمرمه ، از ترس مردم ، برگشتم عقب دیدم داداش بی شعورم میگه گ ..ه خوردم شوخی بود ، ولی من تا نیم ساعت میلرزیدم از ترس
از سربازی برگشته بود نکبت خواست سورپرایز کنه مثلا