یه شب بغل داداش کوچیکم. خواب بودم
خواهرم یکم ازمون بافاصله تر خوابیده بود.
من اون موقع ۱۲ سالم بود. خواهرم ۸ سالش
من داداشم وخواهرم. توی هال. خوابیده بودیم. نصب شب پاشدم. خیلی خیلی. تشنم. بود
دیدم خواهرم. پشت. اُپن توی آشپزخونه. داره آشپزخونه جارو دستی میکشه
گفتم طاهره آبجی. یه لیوان آب برام بیار. دیدم. داره بهم میخنده. چند بار. گفتم آبجی برام آب بیار. فقط. کلَشو. از پشت اُپن آورده بود. بیرون. به روم. میخندید. حرف هم. نمیزد
منم. عصبی شدم. پاشدم. برم. بزنمش.
یه دفعه. برگشتم. رفتم زیر. پتو آیه الکرسی. خوندم.
پاشدم. آبجیمو. نگاه. گردم. دیدم آبجیم. خوابه 😪
یعنی اون شب داشتم. سکته میکردم
راستی. مامانم. هرشب. زیر. سرمون. قرآن میزاش
یعنی. چی بود ؟