عطرامروزت چقدروحشی بود
وقتی که غرور و فریاد میزد
حتی اون سکوت توی چشمات
انگاری داشت سرمن داد میزد
حتی میشد اینو احساسش کرد
یه روزایی صورتت مال تو نیست
این روزا چقد بهت مشکوکم
ته فنجون خبر از فال تو نیست
من دیگه خسته شدم باورکن
نمیشه کناراومد باخند هات
این روزا دیگه نمیشه فهمید
تو رو حتی دیگه توی گریه هات