امذوز همش کلکل شوخی میکردیم هرچی دلش میخواست میگفت به بهانه شوخی به دل نگرفتم گفت اشغالا رو بنداز گفتم من نمیندازم گفت به چه درد میخوری تو گفتم تو دیدی فلانی اشغال بندازه که منم بندازم حالا داشتیم شوخی میکردیم بعد گفت تو بنداز گفتم حداقل مثل اون که شوهرش براش طلا میخره برا منم بخر بهش برخورد