ديروز با مامانم صحبت كردم (توي تاپيكاي قبل توضيح دادم قضيه چي بود)اكي داد گفت مشكلي ندارم ميرم تحقيق ميكنم اگه واقعا در حد ما هستن خونوادش چ مالي چ فرهنگي ازدواج كنين
بعد پسره پي ام داد ك بابام مخالفت كرده و ميگه نميشه اينجوري ازدواج كرد ميگم خب مشكلش چيه گفت دارم ميرم خونه ح بزنم
از ديروز عصري ازش خبر ندارم😐بعدم مامانش ساعت٧شب پي ام داد بهم ك پسرم با باباش دعوا كرد باباشم گفت كاريت ندارم ديگه برو بيرون از خونه و پسرمم گفت يا مياين خواستگاري يا جنازمو مياين تحويل ميگيرين تو رو خدا اگه خبري ازش داري بهم بگو من مادرم دلم مثه سير و سركه ميجوشه(منم ج ندادم و سين نزدم از بيرون خوندم حرفاشو بلاك كردمش)
الان فقط سنگ رو يخ شدم جلوي مامانم ميگه اگه ميخواستت ميومد جلو لولو خرخره نيستيم ك اينهمه خواستگار داشتي اومدن ح زدن صدبار رفتن اومدن،حالا اصلن اينو دوست داري چرا هر دوماه ي بار ي بهونه اي مياره همه جا بلاكش كن شماره خونه و ادرس داره بخوادت مياد سراغت نشدم اينهمه خواستگار عالي داري با يكي ازدواج ميكني يا تهش ميفرستمت خارج
اصلن نميدونم ديگه چيكار كنم😫🤦🏼♀️همش از مخالفت مامانم ميترسيدم ك اون راضي شد ولي حالا باباي پسره گند زد ب همه چي