۲۸/۷/۰۰چهارشنبه،اشکام که چکه کرده بودنو بادستمال پاکشون کردم،تو دلم باخدا دردودل کردم.
خدایا چرا من؟
چرا باید تو این سن اینقدرحسرت تو دلم باشه؟
چرا این آدمه پست و بی وجدان پدر منه؟
چرا منی ک تو اون عشق شکستم پر غمم و اون شاد؟
چرا مادرم باید اینقدر عذاب بکشه؟
چرا به هردری میزنم بستست؟
چرا حسرت یه روز خوشحالی از ته دل رو دارم؟
چرا تک و تنها تو این سن حتی پول ندارم کتابامو بخرم،یه لباس بخرم،ب این پوست افتضاحم برسم؟
چرا اینقدر ضعیفم کردی ک همه مسخرم کنن،خوردم کنن؟
چرا این همه درد گذاشتی تو این دلم،دلی ک بد ی گنجیشک هم نخواست؟
چرا مجبورم کردی اینقدر صبر کنم؟
چرا باید الان از دزدان برای بقیه بنویسم؟
خدایا کی تمومش میکنی؟؟؟خدایا آینده من چی میشه؟؟خدایا بخدا خستم ..مگه تو این سن چقدر کشش داره قلبم؟کمکم کن..من خستم..