به نظرم باید یه دغدغه فکری بزرگ دیگه براش پیش بیارید
من نمیدونم شرایط روحیش در چه حدیه
اگر من جای شما بودم الکی میگفتم بیماری جدی برام پیش اومده و فیلم بازی میکردم یه مدت
تا ذهنش درگیر دغدغه جدید بشه بعد که دیدم الان تنها آرزوش سلامتی منه واقعیتشو بهش میگفتم
یه دوستی داشتم که پدرش سالها قبل فوت کرده بود و مادرش قصدداشت با یکی ازدواج کنه که سنش خیلی بالاتر بود و علاقه خاصی بینشون نبود فقط مادرش میخواست اسم شوهر بالا سرش باشه . دوست من به شدت مخالف بود رفت خونه خودشو انداخت زمین گفت پاهام تکون نمیخوره بردنش دکتر و عکس و... مادرش نذر ونیاز واینا
بعد مادرش میگفت که الان اون آقاهه هم قبول نمیکنه دخترمو با این وضعیت و ذهنش بیشتر درگیر دخترش و دکتر وبیمارستان و ام آر آی و بردنش حموم و دستشویی و... ایناشد
کم کم بی خیال اون آقاشد واون آقا هم بی خیال این خانم شد بعد یکی دوماه دوستم پاشد راه رفت . تو همین مدت اون آقا با یکی دیگه ازدواج کرد. نمیگم کار دوستم یا مادرش درست بوده یانه ولی کار دوستم نتیجه ای رو که میخواست در پی داشت.