نمیدونم چمه خیلی به شوهرم گیر میدم بیش از اندازه البته من تو خانوادخ پرتنشی هم بززگ شدم و اون خیلی ارومه البته اروم بود ولی با این حال خیلی تحملم می کنه ولی من گاهی مثل دیونه ها بهش گیر میدم نمیدونم چرا دوسش ندارم باهاش خوشحال نیستم بود و نبودش برام فرق نداره که شاید مبودشو بیشتر دوس داشته باشم بحاطر حرف مردم باهاش زندگی میکنم از عصر حیلی بهش غر زدم سرو صدا کردم داد و هوار تا اخرش یه دونه زد تو گوشم و بعدشم خیلی معدرت خواهی کرد از ترس اینکه دوباره بزنه هیچی نگفتمولی راستشو بحای خسته شدم اقدامکردم به بارداری در صوزتی که میدونم دوس ندارم باهاش زندگی کنم ولی جرات جدا شدنم ندارم
سر تا پایم را خلاصه کنندمی شوم "مشتی خاک"که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه، یا "سنگی" در دامان یک کوه، یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس، شاید "خاکی" از گلدانیا حتی "غباری" بر پنجره! اما مرا از این میان برگزیدند :برای" نهایت"برای" شرافت"برای" انسانیت"و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :" نفس کشیدن "" دیدن "" شنیدن "" فهمیدن "و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمیدمن منتخب گشته ام :برای قرب برای رجعت برای سعادت من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:به انتخاب، به تغییر ، به شوریدن، به" محبت " وقتی کسی عنوان و متن تاپیکش یکسان نیست، به خودتون احترام بذارید و جوابش رو ندید و اجازه ندید هر کسی بتونه گولتون بزنه و به هدفش برسه! خودتون براز خودتون ارزش قائل باشید 😘
داری به خودت تلقین میکنی که دوستش نداری ... بعدم میخوای ناراحتیتو پنهون کنی ... از دستش ناراحتی که زده تو گوشت ... ولی بزور میخوای بگی تقصیر خودت بوده ...