خلاصه چن رکزی گذشت خونرو دادم ی نقاش
برام رنگش کنه کاغذ دیواریارو بکنه
و....
ی روز ک داشتم از پله ها میرفتم بالا
این مغازه داره شروع کرد ب فحش دادن
پالتومو از پشت کشید
شروع کرد ب کتک زدن زنشم با لبخند موذیانه فقط نگا میکرد دست ب سینه
ک یارو میگف حالا بگو دامادت بیاد نجاتت بده