عزیزممیگذره
منم مشتبه تو داستانی داشتم من که علنا شدم یه بیمار انقدر حالم بد هیجی نمیتونستم بخورم همیشه حالت تهوع داشتم هر خوراکی میدیم
انقدر لاغر شده بودم که بابام ترسیده بود و یواشکی به مامانم گفته نکنه این دختر معتاد شده داغون بودم
میرفتم زیارت نذر کرده بودم از امام رضا خواستم حالمو خوب کنه
چند ماه بعد یه پسری گذاشت تو زندگیم که الان عاشقانه دوسش دارمو بابت تمام اون همه عشقی که برای اون عوضی حروم کردم پشیمونم
الانم یه پسر داریم و تمام زندگیمه
بخدا بسپر و نذر امام رضا کن خودش حالتو خوب کنه