سلام من ۲۴سالمه،دوتا بچه یه سال و پنج ساله دارم،
اختلاف سنیم باهمسرم۱۴ساله،نتونستم ادامه تحصیل بدم و ازاین بابت خیلی ناراحتم و تو دلمه،خونمونم کنارخونه مادرشوهرودراصل تو خونه ی قدیمی اونا زندگی میکنیم،خونوادشم همیشه دخالت و ناراحتی درست کردن برام و از اون خونواده های با تفکرات قدیمی ،همیشه امید داشتم ازاین خونه بریم و ازشون دور بشم ولی ب تازگی پدرشوهرم فوت شدن،ومجبوریم تاهمیشه کنارشون بمونیم ،همسرمم اصلا درک نداره ،کار خونه و بچه داری شرایطم سخت،اصلا حاضر نیست کمکی کنه،حتی با بچه ها هم وقت نمیگذرونه،وقت ازادشم زیاد،بادوستاش دورهمی و بیرون،توخونه هم سرش توگوشی،
ب دلم مونده یبار توخونه باهم صحبت کنیم ،ازبس محو گوشی جواب حرفمم نمیده،اگه بهش بگم بهم کمک کن میگه کار خونه با زن بیرون با مرد،میگم تو وقت ازادت زیاد،میگه مگه لباس و خوراکت بد؟
بچه بزرگم هروقت میره سمتش اصلا محبتی نمیکنه بهش،
موقع خواستگاری خواهرش میگفت ماخونه میزنیم براتون،الان هفت سال گذشته ،میگفت برادرم خیلی پشتمه و حمایتم میکنه،راست میگفت حمایتش خیلی کرده و میکنه،ولی منو نه،دانشگاه دولتی هم قبول شدم،ولی پشتم نبود ،خونوادشم توگوشش خوندن
واقعا ازاین زندگی زده شدم،
حتی دوستی هم ندارم برم بیرون ،خونه بابامم میرم داداش کوچیکم همش با پسرم دعوا میکنن ،و چندباری بد پسرمو زده،خواهرمم بزور میاد خونم،بیشتر خونه مامانم،
ازاین زندگی حالم ب هم میخوره ازاین بی کسی،
نگران اینم هستم ک دوروز دیگه بچه هامم بزرگ شن راحت بشم،بخوام مادرشوهر داری کنم،از همین الان خودشو انداخته،