2777
2789
عنوان

دوستی و راهنمایی

454 بازدید | 35 پست

سلام دوستان.  من یک مشکلی دارم میخوام نظرتون را بدونم. خیلی ذهنم را مشغول کرده. از 18 سالگی که برای دانشگاه وارد یک شهر دیگه شدم تا اینکه با کسی که واسه شهر سومی بود ازدواج کردم تا حالا همش در حال تغییر شهریم. خیلی وقته حس تنهایی دارم شدید. از بچگی کم و بیش داشتم ولی اخیرا خیلی شدید شده. از بچگی بخوام تعریف کنم. پدر و مادرم واسه دو شهر مختلف بودن با دو فرهنگ کاملا مختلف. نتیجه این بود که مادرم اصلا فامیل پدرم را قبول نداشت. اونها هم چون وضع مالی پدرم بهتر بود همش ازش توقع داشتن مثلا هر بار که سفر میرفتیم باید برای کل فامیلش سوغاتی میبرد. هر کس ازدواج کرده بود (که حتی شاید دعوتش هم نکرده بودن) بهشون کادو سنگین میداد عیدی بود به همه بچه ها عیدی میداد. خلاصه در هر سفر که به اونجا میکردیم هزینه خیلی سنگینی باید میکردیم مادرم هم شاکی میشد دیگه اواخر عمر پدرم (پدرم خیلی وقته فوت شدن) بابام تنها میرفت که مادرم نفهمه اونجا چقدر کمک میکنه. مثلا بعدها فهمیدیم خرج زن عموم و بچه هاش را میداده (شوهرش ظاهرا ولشون کرده بود که بعدا فهمیدیم اینطور نبوده) به یکی از عمه هام هم دستش تنگ بوده ماهانه کمک میکرده. هستین بقیه اش را بگم

فامیل پدرم همش واسه پول ما رو میخواستن. بعدها که بزرگ شدیم و این حس را درک کردیم دیگه علاقه ای به ارتباط نداشتیم. خونواده مادرم هم خیلی کم جمعیت بود مادرم دو تا خواهر داشت که هر کدام 5 تا پسر داشتن ما هم سه تا خواهر با یک برادر هستیم. اولش میگفتن هر کدام از دخترات را به یکی از ماها بده میگفتن خدا به تو سه تا دختر داده که ما سه تا خواهر هر کدام یک دختر داشته باشیم. پدرم عصبانی میشد. بعد از چند سال که بزرگتر شدیم هر کدام از خاله هام یک مدت ارتباط برقرار میکردن صمیمی میشدن رفت و آمد زیاد بعدش هم واسه یکی از پسراشون خواستگاری میکردن و به دلیل عدم سنخیت خواهرهای من قبول نمیکردن و ارتباط قطع میشد


نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بعد که ازدواج کردم با یک فرد غریب. میخواستم فامیل همسرم مثل فامیل خودم بشه میخواستم همه کمبودهام را با اونها جبران کنم. ولی... خونواده همسرم اصلا با فامیل پدریشون ارتباط نداشتن. فامیلشون خیلی پر جمعیت بود و عملا هر کس فقط با خونواده خودش ارتباط داشت. حتی فامیل پدریشون  هیچ کس جشنمون نیومد (وضع خونواده همسرم بد بود ما هم شهر خودمون با هزینه خودمون جشن گرفتیم) ما رو پا گشا نکرد  هدیه عید اول و اینا هم که بماند. خلاصه کل ارتباطمون با اونها در حد دیدن عید خونه چند تا از فامیلهای بزرگشون بود که ما اغلب همسن نوه هاشون بودیم

فامیل های مادری همسرم هم وضع مالشون خیلی بهتر از خونواده همسر من بود. از طرفی مادر شوهرم هم خیلی بی کلاس بازی در میاره. مثلا اونا مدلشون اینطوریه که یک شب یلدا دائی شون همه بچه های خواهرشون را دعوت میکنن. به یک مناسبت دیگه خاله شون بچه های بقیه را دعوت میکنن. خلاصه جبران میکنن. ولی مادر شوهرم به روی خودش نمیاره. اونا رو دعوت نمیگیره. اونها هم یک در میان بچه های مادر شوهرم (شوهرم و خواهر و برادراش) را در مهمونی هاشون میگن. البته مشکلات فقط اینا نیست. مثلا خود همسرم اصلا تناسبی با  فامیل و حتی خونواده اش نداره. نه تحصیلاتی نه اعتقادی هیچی. اصلا علاقه ای به ارتباط با خونواده مادریش نداره. اینم از فامیل مادریش. حالا خونواده همسرم: یک داداش داره یک خواهر. با تمام اختلافات ولی من خیلی سعی کردم رابطه صمیمی برقرار کنم. دعوتشون میکنم، در مقابل تکه پروندن هاشون فقط سکوت میکنم، خلاصه با اینکه اونا از هر نظر از خونواده و حتی خود من پایین تر بودم. ولی خودم را به زحمت مینداختم که اونها را دور هم جمع کنم. ولی متاسفانه جاریم و خواهر شوهرم سایه همو با تیر میزنن هر جا یکیشون باشه اون یکی نمیره. از طرفی هم جاریم اصلا مبادی آداب نیست حال مهمون داری هم نداره هر چی میان چند روز چند روز خونه مون میمونن اون اصلا دعوت نمیکنه ناگفته نماند البته جاریم دورترین آدمیه که ممکنه روی کل کره زمین نسبت به من باشه. اصلا فازش با من زمین تا آسمونه. از طرفی هم چون خیلی اهل حرف بردن آوردنه جرات ندارم کوچکترین حرفی باهاش بزنم و عملا در چند روزی که خونه مونه جز حرف های معمولی (بفرمایید نهار، بفرمایید شام و ...) حرفی با هم نداریم. چون اهل کمک هم نیست عملا من بیشتر وقتها تو آشپزخونه ام اون هم سرش تو گوشی.

ای بابا مشکلت مثل منه منم اهل رفت و امد خودمم اومدم غریبی ینی یه ادم زنده پیدا نمیکنم دودقه حرف بزنم ...

کاش فقط مشکلم این بود مثلا الان چهار ماهه با هیچکس جز شوهر و دخترم که تو خونه هستن رو در رو نشدم. عین غارنشین ها

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

چرخ خیاطی

oo89 | 4 دقیقه پیش
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز