مخصوصا که یک بچه هم باشه
چند روز پیش با شوهرم دعوامون شد گفت دیگه نمیخوامت خیلی وقته ازت بدم میاد یعنی هزار بار گفت نمیخوامت ولی خب من موقعی که هیجان بالا باشه ترس عجیبی میاد سراغم که نکنه نتونم بخاطر همین شروع کردم به گریه و التماس که نره
چون ساکش رو جمع کرده بود که بره
مثل دختر بچه سه ساله که واسه یه اسباب بازی تو مغازه بالا پایین میپرید بودم
جلوش بالا پایین میپریدم میکفتم تو رو خدا نرو
« سرزنش نکنید چون اصلا خالم دست خودم نبود »
ولی اون اصلا دلش نمیسوخت برام میگفت تو ذهنم تمومت کردم برای همیشه
خلاصه فردا ظهرش خوب شد باهام منو میبوسید شوخی میکرد
باز دیشب اومد تو قیافه بود
و تو یع اتاق. دیکه خوابید
صبح پرسیدم چایی میخوری کفت نه
بدون خدافظی زفت
احساس میکنم این زندگی تموم شدست
ودست و پا زدن من فقط باعث تحقیر بیشترم میشه
چکار کنم بچه ها