بابام تو اتاق قرنطینه ست رفتم تو اتاق ببینم خوبه یهو داد زد گفت آنقدر نیا تو این اتاق بعد دیدم رو زمین یخورده نون ریخته رفتم جارو بردم تمیز کنم گفت بابا من دیگع میمیرم حالم خیلی بده خودتو داداشت خوب زندگی کنید منم گفتم چیزیت نیست خوب میشی اومدم بیرون ولی خیلی دلم گرفت اینجوری گفت