ساعت ۶ ازسرکار برگشت پیام داد
بعد تا دست و روشو شست و شام خورد
نزدیکا ۸ اومد و گف چیکا کردی و اینا
من ی دفتر شکرگزاری دارم جلدشو خودم نقاشی کردم
بعد عکسشو بش دادم گفتم اینو طراحی کردم
گف اینو چطو من ندیدم و اینا
گفتم جدیده چیزخاصیم داخلش ننوشتم
بعد گف اوکی حله و دگ رف تو قیافه
منم عصبی شدم گفتم اصن فرض کن دفتر خاطراته و خصوصیه مگ همه چیو باید ببینی
دگ کلا سرد حرف میزد و که اره معلوم نیس دگ چیارو پنهون میکنی و هرچی بش گفتم چته و چ میگی از حرصت اونو گفتم هی تو قیافه بود
اصصصن انگار جن گرفته بودش😑
ساعت ۹ هم گف حالم گرفته برم دوش شاید بهتر شدم
هنوز خبری ازش نیس