2777
2789
عنوان

دلگیری و هزار حس

189 بازدید | 15 پست

هر چقدر خواستم خویشتن داری کنم و نیام و بنویسم نشد که نشد،وسط ادیت عکسایی که باید تحویل بدم تمام ذهنم و دلم پر بود ازحجمی که باید خالی می شد...امشب بی نهایت دلم گرفته...انگاری تمام حسای غریبانه ی دنیا با هم به قلبم فشار اوردن...از کجا شروع کنم بگم؟


خب از اول...امروز صبح واقعا پاییز بود..با حس پاییز دلگیری بیدار شدم..و مداوم اون روز بارونی بعد ازاولین دیدارمون برام تداعی می شد..همون روزی که متوجه شدم ما با هم ادامه می دیم و دنیا تو دستام بود...


فرار کردم از این حس و هودمو درگیر روزمره کردم و چند ساعتی برای فرار خوابیدم،اما عصر وسط عکاسیام و بدو بدوهام باز تو ذهنم اومد که اه بازم پاییزه و تو تنهایی..پارسال پاییز ی روزشم تنها نبودی..اون بود اما الان تنهایی..به ذهنم اومد من از پاییز متنفرم و همه وجودم گفت تو قبلا عاشق پاییز بودی.. جواب دادم به خودم بعد ازاون از پاییز متنفرم... چون تحملش سخته! 

بعد ب این فکر کردم ک اصلا  الان کجاس؟!با کیه؟!


باز حواسمو دادم به کار..و کار..

تماس خواستگار ی طرف..و ی طرفم شب و بازم بحثای روح فرسای پدر و مادر با هم و منی که اون  وسط ذهنم هزار حرف میزد :

_من اونو میخوام

_همینو میخواستی؟موندن تو این خونه؟

_ههه تو بچه همین والدینی چطوری اخه زندگیتو بخوای جمع کنی اونم یه زندگی متاهلی..تو هیچ وقت نمیتونی..مجید فهمید که رفت...

_تو هم قطعا شعور تاهل رو نداری

_تو هر چیزی از تاهل و درک کردن یادگرفتی با جبر روزگار و شکست بوده،واای اگه بخوای وارد تاهل بشی معلومه همش میشه شکست تا بخوای زندگیو یاد بگیری 

_تو باید چشمتو میبستی و تسلیم محض میبودی،با اون دنیا هر چی بود بهتر بود..حالا هر کاری ک میکرد..بیخیال می شدی...

و....

و منی که از شدت درماندگی روحی صدامم بی جون شد دیگه...بغضی که چسبید بیخ گلوم...

بیشترین چیزی که این روزا عذابم میده اینه که با تعریف کردن ماجراها تو اون روزای بحران افراد چقدر به حریم خصوصی ما اومدن و این همه چیزو خرابتر کرد...دکتر می گفت اگه تو بعد از عقد ی روزی مشکلی پیدا میکردی بازم از همین نوع و به پدرت میگفتی که چنین مشکلی تو نامزدی هم بوده،ایا بهت نمی گفت چرا اون زمان نگفتی و چه برخوردی میکرد باهات؟!

و من هنوزم حس بدی دارم از ورود سایر به این ماجرا..دلم می گیره از این مسئله...


دلم می گیره که تب فراموشی مجید وصله به روزای کاری و مصرف اون قرصا...و تو یه روزکه درگیر کار بیرون نیستم و تایم کاری ندارم و یا حتی وسط بیکاریام سرکار یادم میاد...وقتایی ک داروم گیر نمیاد باز یادم میاد..ن یک فکر که هزار فکر و حس...و این نشون میده که واقعا اون هنوز فاقد اعتبار نشده!

و من روز به روز دارم روزا رو میگذرونم تو این حال و روزا از دست می رن بی هیچ اقدامی.


اخر شب کل گرفتگی عالم تو دلم ریخت..کل سنگینی این جدایی نو نو شد...و منی ک هنوزم نمیتونم به هیچ ادم دیگه ای اجازه بدم خودشو بروز بده و باهاش اشنا بشم...


مغزم گفت به جای سه شیف کار کردن یه فکر اساسی کن..و من اونقدر دلم فقط یه شونه برای اشک میخواد که نمیتونم منطقی یه فکراساسی و چاره اساسی پیدا کنم...


من این روزا خیلی خستم..اما دارم با همه خستگیام رندگی میکنم..به خودم یاد دادم اولویت داشتنو..اینکه مهتاب تو اینجای زندگیت احتیاج داری اندام سابقتو برگردونی..دوباره کرمای مراقبتی تو شروع کنی...کار کنیو تلاش کنی و پس انداز و سرمایه گذاری داشته باشی و تو جامعه باشی!

اما واقعیت اینه که هر روز یه چیزی در من میگه من خیلی خستم..کاش میتونستم اون بخشو نوازش کنم!


هزار درد دارم و به خودم می گم شکر کن فقط برای داشته هات..شکرکن که از خیلی از انسانها موقعیتت بهتره...


درد حسم وقت بحثای والدینم که هیچ وقت عادی نشد برام،درد پدرم که هیچ وقت اونطور که خواست خوشبخت نبود با مادرم،درد مادرم که خوشبخت نبود،درد خستگی تو چشمای داداشم و بی حوصلگیاش وقتی خونه اوضاعش روبه راه نیست،درد اینکه اون کسی که تا پای جونم دوسش داشتم اونیکه باید نبود و مگه من از کل دنیا چی میخواستم جز بودنشو؟،درد از دست دادن،درد درک نشدن،درد کامل نبودن،درد آینده و درد روزای نیومده و درد روزای رفته،درد یکسالی ک گذروندم و هیچ حاصلی نداشت!


بعد خودمو التیام میدم با این جمله که ما ادما هممون درد داریم وهر کدوممون فکر میکنیم درد ما بزرگترینه!




من بینهایت به خودم حس بدی دارم..نمی دونم چرا ولز حس می کنم تمام اون طردشدگی که روزای اول جدایی داشتم برام زنده شده..به چی ربطش بدم؟به پاییزی که ستل قبل هزار رویا برای امسالمون چیدم و نرسید؟...یا به گیر نیومدن درست قرصام؟!...نمیدونم...من فقط دو روزه بی نهایت به خودم حس بدی دارم..خیلی بد...انگار که یک نقطه روشن هم درخودم پیدا نمی کنم...


+کاش الانی که هق هق میکنم فقط اونی که باید باشه میبود،کسی که راحت میذاشت گریه کنم و باهام اشک میریخت و تا روز اخر اشکامو پاک می کرد!






قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

+چند شب پیش مامانم حالش بد بود..همکاراش خیلی اذیتش می کنن و با انتقادهایی که بیانشون درست نیست چند ساله ازارش میدن....می دیدم که چطور نازاحته و بهم ریخته و حتی شب تا صب ناله میکرد...منم حسابی بهم ریختم از حالش و فردا صبحش که با حال بدی رفتم سرکار پیش خودم فکر کردم که اون ادما فکر می کنن که یه نفر اینقدر روحش حساسه که اینطوری بهم می ریزه؟..دلم ریخت که خدای من مجید منم خیلی حساس بود اخه نکنه من دلشو شکوندم با کارام ناخواسته...با خودم عهد کردم هیچ وقت هیچوقت با کسی بدحرف نزنم،حرفامو بسنجم زیاد و به کسی تیکه نندازم..اخه ادما دلشون ممکنه زود بشکنه..اخه ی نفر ممکنه با ی حرف من وما ساعتها تلخی بکشه..یا مثل خودم حس کم بودن کنه...پس من به همه احترام میذارم و سعی می کنم که تو اوج مشکل و کینه هم روح طرف مقابلو در نظر بگیرم...نکنه من بدم؟!

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

+ خدای من،این روزا و این شب ها تنها نقطه دل گرمی ام تویی،تویی که اگه نداشتمت نمی دونم چطوری ادامه میدادم،نمی دونم میخواستم چه کنم،کمکم کن...این بار حس..این بار رنجشم از گذشته...این بار درد...لین بار نگرانی..این بار حسرت..و این بار زندگیمو به تو می سپرم...خودمو رها می کنم...تو بهترین راه ها رو جلو روم و جلو پام بذار..دوستت دارم...خوشحالم که دارمت..کمکم کن که بی تو هیچ ترینم!

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

+و شاید صدای اذان وسط این همه اشک یه نشونه اس!

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

برات دلی شاد دعا می کنم ، لبت پر از لبخند از ته دل 

خیلی سپاس از ارزوی خوبت❤

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

نمیدونم حکمت خدا چیه

ولی منم دارم میجنگم ک قوی باشم

هرچند ی شبایی مث امشب ک دیگه البته الان صبح شده کم میارم تو این جنگ و مغلوب میشم بدنم کم میاره ولی چاره ای نیستتتتتت و فقطم امیدم ب خداست


استارتر منم خیلییییی حالم بده کل شبو بیداربودم باموضوعی کاملا متفاوت با مشکلت شما از درد فراغ من ...

هیچ وقت نذار کسی و یا چیزی زندگی رو ازت بگیره...راه حلشو پیداکن...

من اشکامو پاک میکنم و روزاکار و تلاش و شبا بغض اما زنده ام

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

نمیدونم حکمت خدا چیه ولی منم دارم میجنگم ک قوی باشم هرچند ی شبایی مث امشب ک دیگه البته الان صبح شد ...

هوشمندانه با غمت و دردت برخورد کن..همین..

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

دلم میخواد نزارم اما چ کنم ک چاره ای جز گذران عمر باهاش ندارم منم  کل روزم بالبخند روی لب شب م ...

نمی دونم چی بگم..فقط مراقب روح خودت و همسرت و بچه ای اگه داری باش..بچه ها میفهمن خیلی بیشتر از اونچه ک فکر کنی.

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

تو هیچ وقت با کسی بد حرف نزدی  و دلی نشکستی 

هر اتفاقی که تا حالا افتاده یه رخداد در مسیر زندگی و تکامل تو هست 

صدای اتفاقاتی که برات افتاده بشنو .‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هراتفاقی حرفی برای گفتن داره.‌

دوباره به زندگی برگرد. که تو فقط یک بار فرصت زندگی کردن داری 

هر انسانی در طول زندگیش به دنبال معجزه میگردد.‌ و آن را در همه جا جست و جو می‌کند. در حالی که معجزه همین جاست. درون قلب هر انسانی.  آن جا که نیرو و اراده ی جز خداوند در جهان تصور نمیکنی . معجزه از ایمان شکل میگیرد. 
تو هیچ وقت با کسی بد حرف نزدی  و دلی نشکستی  هر اتفاقی که تا حالا افتاده یه رخداد در مسیر ...

در این که هر اتفاقی به رشد ما کمک میکنه شکی ندارم..اما واقعا بهای سنگینی دادم تا این تجارب رو بدست بیارم..سخت درس پس دادم...

من به خاطر خاتوادم و در ظاهر دارم زندگی میکنم ورزش می کنم به تغذیه ام می رسم درس می خونم کار میکنم هدف دارم..اما واقعا قلبم خوشحال نیس...از درون حس شکستگی دارم..

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

برات دلی شاد دعا می کنم ، لبت پر از لبخند از ته دل 

❤🌹

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم... زمستون 404... گاهی گذشتن از بعضی چیزا، پیدا کردن خودته شاپرک

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز