هر چقدر خواستم خویشتن داری کنم و نیام و بنویسم نشد که نشد،وسط ادیت عکسایی که باید تحویل بدم تمام ذهنم و دلم پر بود ازحجمی که باید خالی می شد...امشب بی نهایت دلم گرفته...انگاری تمام حسای غریبانه ی دنیا با هم به قلبم فشار اوردن...از کجا شروع کنم بگم؟
خب از اول...امروز صبح واقعا پاییز بود..با حس پاییز دلگیری بیدار شدم..و مداوم اون روز بارونی بعد ازاولین دیدارمون برام تداعی می شد..همون روزی که متوجه شدم ما با هم ادامه می دیم و دنیا تو دستام بود...
فرار کردم از این حس و هودمو درگیر روزمره کردم و چند ساعتی برای فرار خوابیدم،اما عصر وسط عکاسیام و بدو بدوهام باز تو ذهنم اومد که اه بازم پاییزه و تو تنهایی..پارسال پاییز ی روزشم تنها نبودی..اون بود اما الان تنهایی..به ذهنم اومد من از پاییز متنفرم و همه وجودم گفت تو قبلا عاشق پاییز بودی.. جواب دادم به خودم بعد ازاون از پاییز متنفرم... چون تحملش سخته!
بعد ب این فکر کردم ک اصلا الان کجاس؟!با کیه؟!
باز حواسمو دادم به کار..و کار..
تماس خواستگار ی طرف..و ی طرفم شب و بازم بحثای روح فرسای پدر و مادر با هم و منی که اون وسط ذهنم هزار حرف میزد :
_من اونو میخوام
_همینو میخواستی؟موندن تو این خونه؟
_ههه تو بچه همین والدینی چطوری اخه زندگیتو بخوای جمع کنی اونم یه زندگی متاهلی..تو هیچ وقت نمیتونی..مجید فهمید که رفت...
_تو هم قطعا شعور تاهل رو نداری
_تو هر چیزی از تاهل و درک کردن یادگرفتی با جبر روزگار و شکست بوده،واای اگه بخوای وارد تاهل بشی معلومه همش میشه شکست تا بخوای زندگیو یاد بگیری
_تو باید چشمتو میبستی و تسلیم محض میبودی،با اون دنیا هر چی بود بهتر بود..حالا هر کاری ک میکرد..بیخیال می شدی...
و....
و منی که از شدت درماندگی روحی صدامم بی جون شد دیگه...بغضی که چسبید بیخ گلوم...
بیشترین چیزی که این روزا عذابم میده اینه که با تعریف کردن ماجراها تو اون روزای بحران افراد چقدر به حریم خصوصی ما اومدن و این همه چیزو خرابتر کرد...دکتر می گفت اگه تو بعد از عقد ی روزی مشکلی پیدا میکردی بازم از همین نوع و به پدرت میگفتی که چنین مشکلی تو نامزدی هم بوده،ایا بهت نمی گفت چرا اون زمان نگفتی و چه برخوردی میکرد باهات؟!
و من هنوزم حس بدی دارم از ورود سایر به این ماجرا..دلم می گیره از این مسئله...
دلم می گیره که تب فراموشی مجید وصله به روزای کاری و مصرف اون قرصا...و تو یه روزکه درگیر کار بیرون نیستم و تایم کاری ندارم و یا حتی وسط بیکاریام سرکار یادم میاد...وقتایی ک داروم گیر نمیاد باز یادم میاد..ن یک فکر که هزار فکر و حس...و این نشون میده که واقعا اون هنوز فاقد اعتبار نشده!
و من روز به روز دارم روزا رو میگذرونم تو این حال و روزا از دست می رن بی هیچ اقدامی.
اخر شب کل گرفتگی عالم تو دلم ریخت..کل سنگینی این جدایی نو نو شد...و منی ک هنوزم نمیتونم به هیچ ادم دیگه ای اجازه بدم خودشو بروز بده و باهاش اشنا بشم...
مغزم گفت به جای سه شیف کار کردن یه فکر اساسی کن..و من اونقدر دلم فقط یه شونه برای اشک میخواد که نمیتونم منطقی یه فکراساسی و چاره اساسی پیدا کنم...
من این روزا خیلی خستم..اما دارم با همه خستگیام رندگی میکنم..به خودم یاد دادم اولویت داشتنو..اینکه مهتاب تو اینجای زندگیت احتیاج داری اندام سابقتو برگردونی..دوباره کرمای مراقبتی تو شروع کنی...کار کنیو تلاش کنی و پس انداز و سرمایه گذاری داشته باشی و تو جامعه باشی!
اما واقعیت اینه که هر روز یه چیزی در من میگه من خیلی خستم..کاش میتونستم اون بخشو نوازش کنم!
هزار درد دارم و به خودم می گم شکر کن فقط برای داشته هات..شکرکن که از خیلی از انسانها موقعیتت بهتره...
درد حسم وقت بحثای والدینم که هیچ وقت عادی نشد برام،درد پدرم که هیچ وقت اونطور که خواست خوشبخت نبود با مادرم،درد مادرم که خوشبخت نبود،درد خستگی تو چشمای داداشم و بی حوصلگیاش وقتی خونه اوضاعش روبه راه نیست،درد اینکه اون کسی که تا پای جونم دوسش داشتم اونیکه باید نبود و مگه من از کل دنیا چی میخواستم جز بودنشو؟،درد از دست دادن،درد درک نشدن،درد کامل نبودن،درد آینده و درد روزای نیومده و درد روزای رفته،درد یکسالی ک گذروندم و هیچ حاصلی نداشت!
بعد خودمو التیام میدم با این جمله که ما ادما هممون درد داریم وهر کدوممون فکر میکنیم درد ما بزرگترینه!
من بینهایت به خودم حس بدی دارم..نمی دونم چرا ولز حس می کنم تمام اون طردشدگی که روزای اول جدایی داشتم برام زنده شده..به چی ربطش بدم؟به پاییزی که ستل قبل هزار رویا برای امسالمون چیدم و نرسید؟...یا به گیر نیومدن درست قرصام؟!...نمیدونم...من فقط دو روزه بی نهایت به خودم حس بدی دارم..خیلی بد...انگار که یک نقطه روشن هم درخودم پیدا نمی کنم...
+کاش الانی که هق هق میکنم فقط اونی که باید باشه میبود،کسی که راحت میذاشت گریه کنم و باهام اشک میریخت و تا روز اخر اشکامو پاک می کرد!