باز آمد شوهر بی بهانه، با ادایی کودکانه، هیکلی چون استوانه می کند غر غر به خانه، یادم اید روز اول، گردنش کج، دست و پا شل . پیش بابا موش میشد سر خیس تا گوش میشد . دختری افتاده بودم مهربان و ساده بودم نرم و نازک، شاد و چابک. چشمهایم همچو اهو، عطر موهایم چو شب بو . می شنیدم از لب او حرفایی همچو جادو : من غلام خانه زادت، جان دهم هر دم به یادت، گر نیایی خانه ی من می گریزد روحم از تن . بعد از آن گفتار زیبا خام گشتم من همان جا . شد به پا جشن عروسی کیک و شام و دیده بوسی . بعد از آن دیگر ندیدم هرگز آن اوقات بی غم . قسمتم یک مرد جانی ، اندکی لوس و روانی ، بی اراده همچو یابو، پرخور و مغرور و پر رو . بشنو از من جان خواهر، هر که کرد این دوره شوهر ؛ خاک بر سر گشت و حیران . شد پشیمان شد پشیمان شد پشیمان......
لمس کردن، اولین راه ارتباطی ماست. ایمنی، امنیت، آرامش. همه در نوازش ملایمِ یه انگشت خلاصه میشه. یا تماس لبها روی نرمی گونه، وقتی خوشحالیم بینمون ارتباط برقرار میکنه. وقتی ترسیدیم بهمون جرأت میده. وقت شور و اشتیاق و عشق هیجان زدمون میکنه.نیاز داریم کسی که دوستش داریم همچین لمسی رو بهمون بده. به همون اندازهای که به هوا برای نفس کشیدن نیاز داریم. من هیچ وقت اهمیت لمس کردنُ نفهمیده بودم. لمس کردن او. تا وقتی دیگه نداشتمش. پس اگه داری این امضارومیخونی و تواناییشو داری، اون پسرو لمس کن، اون دخترو لمس کن. زندگی کوتاهتر از اونیه که بخوای حتی 1 ثانیهاشم از دست بدی.(دیالوگ فیلم 5 فوت فاصله👌)