سلام بچه ها من یک دوره ای با بکی از دختر های فامیل شدید توسط بابام مقایسه می شدم جوری که زندگیمنو زهر کرده بودن هر کار اون دختر می کرد منم باید می کردم وگرنه بابام زندگی رو برامون جهنم میکرد اون دختر ازدواج کرد بابام برای اینکه جلو شون کم نیاره به زور منو مجبور به ازدواج کرد که خیلی توش عذاب کشیدم تازه کمی شرایطم داره درست میشه اون دختر که حامله شد همه فامیلیم سرکوفت می زدن ومن شرایط بچه اصلا نداشتم بابام این سری هم من و هم شوهرم رو با زبون مار زدش اذیت می کرد از خدا خواستم که دیگه از شر این مقایسه راحت شم هر طور خودش می دونه ....و اون دختر ۲ هفته بعد از زایمانش رفت تو کما و مرد (پسر زاییده بود که اگه فوت نکرده بود فامیل رو می ساییدن که نوشون پسر شده و بقیه رو تحقیر می کردن) وقتی فهمیدم مرده اصلا برام مهم نبود و مراسمش نرفتم خوش حال نشدم ولی راحت شدم قبلا مهربون بودم حالا سنگ سنگم دلم نمی خاد ریخت فامیل رو ببینم
دوست خوب نی نی سایتی من،چقدر خوبه که اولین نسخت تو هرتاپیکی این نیس که ببین به نظرم شوهرت داره هرز میپره یا ببین من نمیفهمم چرا تو این زندگی موندی طلاق بگیر.چقدر خوبه که راست یا دروغ فخر نمیفروشی حالا بخاطر اخلاق همسرت یا موقعیت مالی یا...چقدر خوبه که درک میکنی عقاید مذهبی ادما باهم متفاوته،چقدر خوبه که پای تاپیک یه کاربر غمگین که داره درددل میکنه نمیای بنویسی خب که چی.من افتخار میکنم دوستی مثل تو دارم و خوشحال میشم فقط امثال تو با من حرف بزنن اینجا.زندگیت غرق شادی و ارامش🌹
اون که مرد، ولی با طرز فکر فامیل و خانوادت، باز با یکی دیگه مقایسه میشی یا حتی ممکنه با مرده ی دختره مقایسه بشی. تو مشکل خودتو با خانوادت حل کن. چرا فرار میکنی؟! مشکلتو حل کن همین