دیشب شوهرم با خانوادش قرار شد برن خونه عموش .من یکم مریض احوال بودم نرفتم و دخترمم دوستش اومده بود خونمون داشت بازی میکرد .خونه عموش ۱/۵ساعت راه بود.غروب رفتن و آخرشب اومدن.دخترم وقتی دوستش رفت برای باباش دلتنگی کرد وگریه ک چرا بابا نمیاد زیادی وابسته است.خلاصه امروز دخترم امروز ب مادرشوهرم زنگ زده بود ک چرا بابام دیشب دیر اومد دیگه نمیزارم بیاد با شما .مامانم بابا رو خفه کرد ،حرف دخترم تموم نشده مادرشوهرم سریع گفت بخاطر اینکه دیشب خونه عموش رفته خفه کرده.چه مامانی داری؟؟؟
اعصابم خورد شد سر بچه ک نگو.الان فکر میکنن ک من دوست ندارم شوهرم با اونا جایی بره