من عاشق شدم خانوادش قبولم نکردن اونم بیخیالم شد البته تلاششو کردا ولی راضی نشدن بعدم گفت خسته شدم ول کرد الانم حال روحیش میدونم خوب نیست .منم خواستگار دارم همه چیزش خوبه نمیدونم بعد عاشقش میشم یانع .چیکار کنم بنظرتون بشینم اون حال روحیش خوب بشه بعد ازدواج کنم عذاب وجدان دارم اون غصه میخوره من حالم خوب باشه من واقعا باخودم کنار اومدم با اون خوشبخت نمیشدم خانوادش خیلی بد بودن هرچی از دهنشون دراومد بهم گفتن به خانوادم گفتن نمیدونم چیکار کنم ؟ازطرفی ام سنم داره میره بالا واقعا دلم میخاد ازدواج کنم ۲۷ سالمه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
آره. خداروشکر که خدا هوامو داشت و نشد چون فهمیدم یه اسغال متظاهر بود قیافه زیبا اما درون داغونی داشت بجاش همسرم قیافه خوبی نداره اما سیرت زیبایی داره اینو بعد ها فهمیدم
من به شدت احساس کمبود محبت دارم میترسم ازدواج کنم بدتربشه تاسم از ابن دنیا بریدم حس میکنپ فقط برا بدبختی افریده شدم عشقی سمتم نمیاد۸😪😪الانم فقط میخام زار زار گریه کنم
بداخلاق به حرف مادرشه پولداره ولی به من نمیده مادرش پرش میکنه اونم باهام دعوامیکنه زندگیموجهنم کرده عشقم به نفرت تبدیل شده خیلی پشیمونم توسن کم شوهرم دادن منم چیزی حالیم نبود همش باهام بود منم کم کم عاشقش شدم ولی بعدازدواج تازه فهمیدم
غم که ازحدبگذرد دل حس پیری میکند♡ سن هرکس راغمش اندازه گیری میکند ♡
من نمیدونم شما به چی میگید عشق باهرکس یه مدت برید بیاید با ملاکتون جور دربیاد ، باقیا ...
من با طرفم مشکل نداشتم خانوادش بد بودن خیلی نیومده اذیتم میکردن هی بهش میگفتن بخاطر دختر مردم از مادرت میگذری بعد مامانش میگفت من قبول دارم هرکیو میخای خوشبختی تو میخام بعد تا نامزدی پیش رفتیم یه شب با پدرش تنها اومد مادرش خوده محمد و نیاورد هرچی از دهنش دراومد گفت دختر شما بی ارزش و بزور میخاد بیاد و ما هرچی ازدهنمون درمیاد بهش میگیم و باز اهمیت نمیده زنگ میزنه بیاین بابام غرورش شکست