داشتم با مادرشوهر حرف میزدم بی هوا ناخنگیرو محکم کرد تو چشمم نیم میلیمتر بغل عنبیه ام هست میسوزه و یه خراش افتادن پلک میزنم انگار یه چی تو چشممه کسی تجربه مشابه داره
هرکسی خود داند وخدای خودش که چه دردیست در کجای دلش🥺 برا خونه دارشدنم صلوات میفرستی مهربون😍😘
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
زن كه باشى ترس هاى كوچكى دارى/از كوچه هاى بلند از غروب هاى خلوت و از خيابون هاى بدون عابر ميترسى/از صداى موتور سيكلت ها و دوچرخه هايى كه بى هدف در كوچه پس كوچه ها ميچرخند ميترسى/از بوق ماشين هايى كه ظهر هاى گرم تابستون جلوى پاهات ترمز ميكنند و تو فقط چهره آدم هايى رو ميبينى كه در چشم هايشان حس نوع دوستى موج ميزند/زن كه باشى ترس هاى كوچكى دارى/ مهربانى ات دست خودت نيست/خوب ميشوى حتى با آنان كه چندان با تو خوب نبوده اند/دلرحم ميشوى حتى در مقابل آنان كه چندان رحمى به تو نداشته اند/درباره ات قضاوت ميكنند درباره هر لبخندى كه بى ريا نثار هر احمقى كرده اى/درباره زيبايى هايت كه دست خودت نبوده و نيست درباره تارهاى موهايت كه بيخيال از نگاه هاى شك آلوده ى احمق ها از روسرى بيرون ريخته اند/درياره روح و جسمت،درياره تو و زن بودنت،عشقت،قضاوت ميكنند.
منم چند وقت پیش بچم با پا زد نو چشم خواهرم قرمز شد رفت دکتر گفت قرنیه اش ضربه خورد تا چند روزم قطره استفاده کرد تا خوب شد
عضو گروه بنفش تاپیک مانکن های زیبا 💪 وزن شروع : ۷۴ وزن هدف: ۶۰ تاریخ شروع رژیم ۳ مرداد ۱۴۰۱ 👈👈👈👈 وزن جدید ۷۱ و ۳۵۰ در تاریخ ۱۵ شهریور من میتونم با توکل به خدا 🥰😘😘😘
عضو گروه بنفش تاپیک مانکن های زیبا 💪 وزن شروع : ۷۴ وزن هدف: ۶۰ تاریخ شروع رژیم ۳ مرداد ۱۴۰۱ 👈👈👈👈 وزن جدید ۷۱ و ۳۵۰ در تاریخ ۱۵ شهریور من میتونم با توکل به خدا 🥰😘😘😘
شوهرم کارش دوره تا شب نمیتونه بیاد منم دوتابچه رو چکارکنم تو این مریضی کجا ببرمش ون
يا بذارش خونه كسى اگ آشنا دارى
يا رعايت كن با خودت ببرشون
زن كه باشى ترس هاى كوچكى دارى/از كوچه هاى بلند از غروب هاى خلوت و از خيابون هاى بدون عابر ميترسى/از صداى موتور سيكلت ها و دوچرخه هايى كه بى هدف در كوچه پس كوچه ها ميچرخند ميترسى/از بوق ماشين هايى كه ظهر هاى گرم تابستون جلوى پاهات ترمز ميكنند و تو فقط چهره آدم هايى رو ميبينى كه در چشم هايشان حس نوع دوستى موج ميزند/زن كه باشى ترس هاى كوچكى دارى/ مهربانى ات دست خودت نيست/خوب ميشوى حتى با آنان كه چندان با تو خوب نبوده اند/دلرحم ميشوى حتى در مقابل آنان كه چندان رحمى به تو نداشته اند/درباره ات قضاوت ميكنند درباره هر لبخندى كه بى ريا نثار هر احمقى كرده اى/درباره زيبايى هايت كه دست خودت نبوده و نيست درباره تارهاى موهايت كه بيخيال از نگاه هاى شك آلوده ى احمق ها از روسرى بيرون ريخته اند/درياره روح و جسمت،درياره تو و زن بودنت،عشقت،قضاوت ميكنند.