شوهرم هشت و نیم مغازه میبنده ولی نه و نیم میاد خونه
وقتی هم میاد من نمیتونم تو روش بگم بخندم تو خودمم
دیشیم اومد هی مسخره بازی در میاورد بمن گیر میداد ک چته کفتم بچه اذیتم کرده دیگه حال ندارم
خلاصه سر سفره یدفه دیوونه شد
شروع کرد بع فحاشی منم فقط میگفتم خودتی
یهو بهم گفت بوزینه منم گفتم خودتو دیدی تو اینه
بعد کفت من هررررر گوهی باشم باز قیافه م از تو بهتره
بعدم شروع کرد به خانوادم توهین کرد
دیگه من واقعا میخواستم برم
جمع کردم همه وسایلامو اون رفت بیرون
منم همه وسایلامو گذاشتم دم در
دیگه وقتی اومد دید آماده رفتنم زد به گریه ک من اعصابم خراب بود و ....
من گفتم دیگه ازت جدا میشم بری با یه خوشگل مثل خودت هیچ دلم دیگه به زندگی باهات نیست