منو مادرم برگشتیم شمال و تو یه شهر کوچیک قرار شد دو تایی باشیم تا دو سال تنها و پدرمم تهران باشه ، هر دو تا کار کنن و پس انداز تا پول دیه رو بدن
دیه کم کم دو سه سالم شده بود و زندگی خیلی سخت میچرخید خونه مون یه خرابه بود ، به زور میتونستیم نون بخوریم و شکممونو سیر کنیم ، خانواده های دو طرف هم بخاطر دعوای با هم بچه هاشونو ول کرده بودن
مادرم حال روحی خوبی نداشت و نتیجه همه ی اینها فشار روی من بود ، مرتب دعوا و کتک و ...