2777
2789

حدود 24 سال پیش مادرم تو خونه مادرشوهرش زندگی میکرد و بابام دانشجوی تهران بود ، شرایط برای مادرم سخت شده بود و هر کاری میکرد بره پیش شوهرش مادرشوهرش که میشد مادربزرگم بهش اجازه نمیداد. دعواها تا جایی بالا گرفت که نزدیک بود طلاق بگیرن که خدا منو به مادرم داد و بقیه از طلاق منصرف شدن و بابام تهران یه خونه کوچیک اجاره کرد و مامانم رفت تهران

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

تازه زندگی داشت برای مادرم خوب می شد ولی پدرم سر به هوا بود چون سنش کم بود، گواهینامه نداشت اما مادربزرگم بهش گفت ماشین بخر و مسافر کشی کن شب ها هر چی مادرم میگفت پدرم گوش نمیداد. تا بالاخره تو یه شب کذایی پدرم میزنه به یه خانم مسنی و میره کما و پدرمم بازداشت می شه میره زندان

من تازه چند ماهم بود که این اتفاق افتاد زندگی نوپای مادرم دوباره داشت از هم می پاشید ، مادرم معلم بود و خودش خرج زندگی رو میداد دیه اون خانم مسن انقد سنگین بود که دیه امیدی نبود بعد از جلسه دادگاه قرار شد مادرم بیوفته دنبال سند تا پدرمو مقطع ایی از زندان در بیاره و وثیقه باشه.

بالاخره از یکی از اشناها وثیقه رو پیدا کرد دیه هم تعیین شد یه دیه سنگین ، پدرمم بخاطر فشار زیاد روش توی 25 سالگی کل شد

قرار شد مادرم بیاد شهرستان کوچیک کار کنه و انتقالی بگیره و پدرم تهران بمونه و سه شیفت کار کنه تا بتونن پول دیه رو دو تایی بدن ، که مادرم تو همین حین می فهمه دوباره بارداره. تا کارهای انتقالی و بقیه چیزا انجام بشه خواهرم هفت ماهش شده بود ، یه شب مادربزرگم میاد اونجا و شروع میکنه با مادرم بحث کردن که عامل بدبختی پسرم تو هستی به مادرم فشار میاد و درد زایمان میگیره ، اما کاذب بوده ، میره بیمارستان دولتی و چون دکتر خوب نبوده اون زمان تشخیص نمیدن دردش کاذبه و میگن باید سزارین کنی

وقتی بچه دنیا میاد نیاز داشته که بره تو دستگاه به پدرم میگن که باید پول بدی و بستری کنی ، بچه ات نیاز داره تو دستگاه باشه بازم اینجا مادربزرگم میپره وسط که نه نمیخاد بچه سالمه میبریم خونه ، بچه رو مرخص میکنن و میارن خونه با مادرم و به مادرمم نمیگن که بچه دستگاه لازم داره این داستان مال سال 78 عه

بچه بعد سه روز تو بقل مادرم تو راه بیمارستان میمیره و مادرم افسردگیش شروع میشه .... 


منو مادرم برگشتیم شمال و تو یه شهر کوچیک قرار شد دو تایی باشیم تا دو سال تنها و پدرمم تهران باشه ، هر دو تا کار کنن و پس انداز تا پول دیه رو بدن

دیه کم کم دو سه سالم شده بود و زندگی خیلی سخت میچرخید خونه مون یه خرابه بود ، به زور میتونستیم نون بخوریم و شکممونو سیر کنیم ، خانواده های دو طرف هم بخاطر دعوای با هم بچه هاشونو ول کرده بودن

مادرم حال روحی خوبی نداشت و نتیجه همه ی اینها فشار روی من بود ، مرتب دعوا و کتک و ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز