سلام خانم های عزیز الان هشت ماهه از مرگ پسر نوزادم میگذره ولی من هنوز نتونستم بااین موضوع کنار بیام هروز افسرده تر میشم داغونم کسی هم درکم نمیکنه ازترس شوهرو بچه هام نمیتونم بروز بدم چون بهم گیر میدن که افسرده نباش گذشته رو ول کن ولی من نمی تونم همش باخودم صحبت میکنم همش پسرمو صدا میکنم همش بخ خدا میگم محمدمو میخوام دارم دیوونه میشم میشه کمکمکنین راهکار بدین شاید بهتر بشم.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
فقط خدا صبرت بده عزیزم ، منم همسرم رو هشت ماه پیش از دست دادم متاسفانه تو غربت نتونستم براش عزاداری درستی بکنم تو شوک بودم بعدم همه توقع دارن یه مدت گذشته آدم اروم بشه اما بدتر شدم دلتنگیم بیشتره ، نبودنش رو تازه دارم بیشتر میفهمم . چقد بده دیگران تا گریه میکنی میگن اروم باش گریه نکن . بخاطر اینکه ازم دورن و اذیت نشن سعی میکنم نشون ندم اما خیلی سخته خیلیییی
اول پدرم فوت کرد هفت ماهه باردار بودم چون فشارخون داشتم نمیذاشتن براش زیاد عزاداری کنم وگریه وهمشو تو دلم ریختم بعدکه زایمان کردم اونم نزدیک یه ماه زودتر وچشم انتظاری برای دیدن پسرم وفوتش داغونم کرد بعدشم که اذیت کردنهای شوهرم واطرافیان حسابی من از پا انداخت.
حتی به مرگم راضی شدم شبها باپسرم حرف میزنم میگم بیا دنبالم تا بیام پیشت تنها نباشی مثل دیوونه ها باهاش حرف میزنم حتی دیگه نمی تونم نماز بخونم قران بخونم یا دعا کنم.