وقتی دیدم درشکه را اسب می کشد و انعام را درشکه چی می برد و به چشمان اسب چشم بند زده، بر دهانش پوزبند تا کم ببیند و کم بخورد و دم نزند! همه چیز را فهمیدم... تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشستهاند ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج می برند... گذشتهای که حالمان را گرفته است! آینده ای که حالی برای رسیدنش را نداریم!! و حالی که حالمان را به هم می زند!!! چه زندگی خوبی...
وقتی دیدم درشکه را اسب می کشد و انعام را درشکه چی می برد و به چشمان اسب چشم بند زده، بر دهانش پوزبند تا کم ببیند و کم بخورد و دم نزند! همه چیز را فهمیدم... تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشستهاند ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج می برند... گذشتهای که حالمان را گرفته است! آینده ای که حالی برای رسیدنش را نداریم!! و حالی که حالمان را به هم می زند!!! چه زندگی خوبی...
وقتی دیدم درشکه را اسب می کشد و انعام را درشکه چی می برد و به چشمان اسب چشم بند زده، بر دهانش پوزبند تا کم ببیند و کم بخورد و دم نزند! همه چیز را فهمیدم... تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشستهاند ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج می برند... گذشتهای که حالمان را گرفته است! آینده ای که حالی برای رسیدنش را نداریم!! و حالی که حالمان را به هم می زند!!! چه زندگی خوبی...
وقتی دیدم درشکه را اسب می کشد و انعام را درشکه چی می برد و به چشمان اسب چشم بند زده، بر دهانش پوزبند تا کم ببیند و کم بخورد و دم نزند! همه چیز را فهمیدم... تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشستهاند ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج می برند... گذشتهای که حالمان را گرفته است! آینده ای که حالی برای رسیدنش را نداریم!! و حالی که حالمان را به هم می زند!!! چه زندگی خوبی...
وقتی دیدم درشکه را اسب می کشد و انعام را درشکه چی می برد و به چشمان اسب چشم بند زده، بر دهانش پوزبند تا کم ببیند و کم بخورد و دم نزند! همه چیز را فهمیدم... تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشستهاند ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج می برند... گذشتهای که حالمان را گرفته است! آینده ای که حالی برای رسیدنش را نداریم!! و حالی که حالمان را به هم می زند!!! چه زندگی خوبی...
عالی بود مرسی. مفهومی رو که تو دنیای امروز گم شده به زیبایی بیان کرده
فدای شما
وقتی دیدم درشکه را اسب می کشد و انعام را درشکه چی می برد و به چشمان اسب چشم بند زده، بر دهانش پوزبند تا کم ببیند و کم بخورد و دم نزند! همه چیز را فهمیدم... تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشستهاند ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج می برند... گذشتهای که حالمان را گرفته است! آینده ای که حالی برای رسیدنش را نداریم!! و حالی که حالمان را به هم می زند!!! چه زندگی خوبی...