بابابزرگ منم میگفت یه زن نه ساله برای من گرفتن فردای عروسی از پشت بام فرار میکنه میره خونه خودشون،بابا بزرگم هم میگه این زن به درد من نمیخوره طلاقش میده با مادربزرگم که پانزده سالش بوده ازدواج میکنه
خدای من همان خدای حیوانات است.ای انسان ! از ظلم هایی که به من میکنی پیش همان خدایی شکایت میبرم که تو آرزوهایت را پیشش میبری