مادرشوهر من اگه بدونی با چه سر و وضع ساده ای اومد،😂 من اصن از همینش خوشم اومد، دلم نمیخاست با کسی ازدواج کنم که همه هم و غمش پول و تیپ و ظاهره
آره دیگه جلسه خاستگاری اصلیم ک برا اولین بار با پسرشون اومدن دیدنی بود 🤣🤦🏻♀️
اونطرف باباش با بابام داشتن بحث علمی و عرفانی میکردن درباره حافظ (رساله دکتری پدرشوهرم درباره حافظ بوده)
این طرف مادرشوهرم و مامانم داشتن ادبیات عرب میخوندن، اصن کسی نیگاه منم نمیکرد🤣🤦🏻♀️
منو شوهرمم رفتیم تو اتاق، قبلش بابام رفته بود با شوهرم سر قرار همه معیارامون جور بود و حرفی نداشتیم بزنیم🤣 یه دوساعتی چرت گفتیم، اومدیم بیرون بله رو گفتیم همون شب نامزد شدیم، مهریه هم همون دسته گلی ک اوورده بودن.
پدرشوهرم هرچی اصرار کرد که یه سکه یا ۵۰۰تومن مهریه این یه ماه نامزدی، ما اکیدا مخالفت کردیم، آخرش گفت یه ماه دیگه میخام برم کربلا، روحانی کاروان بود، ۲۵۰تومن به نیتش میندازم تو ضریح، که ما قبول کردیم.
و تو یه جلسه ازدواج کردیم رفت🤣