هیچ اجباری در کار نبود، فضای خونه همیشه علمی بود، انقد در ناخودآگاهم کلمات و مباحثه علمی میشنیدم که یا این فضا آشنا شده بودم،
هر بچه ای عاشق وقت گذروندن با مامانشه، من خاطرات خیلی شیرینی از شعر حفظ کردن با مامانم دارم، یا موقع آشپزی، به جای میوه ها و گوشت ها و مرغ ها حرف میزد و بچگونه میگف مصلا من گوجه ام میدونی چه خاصیتایی دارم؟ من با ذوق میگفتن چی چی؟😍 میگف من ویتامن ث دارم، اگه سرما من حالت رو خوب میکنم، مثل پرتقال و لیمو شیرین
یا موقعی ک ناخنامو میگرفت برام توضیح میداد ک زیر ناخنامون میکروب جمع میشه و ناخن ما که بلند میشه براشون میشه مثل یه سقف، بعد دونه دونه برا هر انگشت یه ماجرا تعریف میکرد مثلا: عه زیر این ناخنت یه مامان میکروب و بابا میکروب و بچه میکروب نشستن بدوییم بریم سراغشون، بعد ک همه رو میگرفت میگفت بدو بریم چنتاشون ک سر انگشتات قایم شدن رو دستامونو با ضابون بشوریم تا برن تو چاه، بعد موقع شستن دستام بجای اونا صدا درمیوورد و میگف وااااااای داریم غرق میشیم😅
یا تو مسافرتا تو راه بهم میگف این کوها رو میبینی؟ اینا سنگ رسوبی ان برا همین لایه لایه ان، این یکی ها میبینی اینا خاک رس هشتن، اون سفیدا گچی ان
همه ش برام مثل بازی بود، اصلا متوجه نمیشدم ک دارم چیزی یاد میگیرم
بعد میدیدم که بابام مدام درحال نوشتنه، چون نویسنده س، اوت موقع هام لپتاپ نداشتیم که، با دست مینوشت، مامانمم مدام درحال خوندن بود، منم دلم میخاست اداشونو دربیارم، الکی رو کاغذ خط خطی میکردم عین بابام.
انقد دنیاشونو برام جذاب نشون داده بودن که تشنه این بودم ک منم بتونم بنویسم و بخونم، وقتی هم تونستم هرروز نامه مینوشتم برا مامان بابام😅🤣