اون مرده اومد پرسید اون خانمه ک چنوقت پیش خورشید پیشش کار میکرده کجاست ک خورشید میگ نمیدونم میگ تو اینجا چیکار میکنی میگ شوهرم رفته شهر مارو اینجا ول کرده
مرده میره و با خانمش میاد کلی واسه بچه ها خرید میکنه
از اون ب بعد خورشید میره دنبال عیسی میبینه تو شهر با یکی دیگ بهش خیانت کرده خورشید بازم حامله میشه و اخر داستان ۵ تا بچه داره
تا اخر داستان ب همین منوال عیسی هی خیانت میکرد و خورشید و کتک میزد و خورشید طفلی ام مچشو میگرفت تااا اینکه فرهاد بچه بزرگه بزرگ میشه میگ ازش طلاق بگیر اینم طلاق میگیره و بچه هاشو بزرگ میکنه فرهاد الان ی رستوران بزرگ داره فاطمه با شوهرش رقته المان و نگین و نیما واسه خورشید ی خونه میخرم و فاطیما ام مثه بقیه بچه ها خوشبخت میشه
عیسی ام در اخر برای بار ۶۴ ام با یکی دیگ ازدواج میکنه یازده سال با هم زندگی میکنن و اخرشم سرطان روده میگیره و میمیره