2821
2789
عنوان

واقیعت تلخ

271 بازدید | 17 پست

#واقعیت_تلخ


قضیه بر می گرده به چند سال پیش،بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم،اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی می کنن که از شانس من پسرِ هم اسم من بود!

مادرش هم دائم اون رو صدا می زد،لحن صداش طوری بود که حس می کردم مادرم داره صدام می زنه،روزهای اول کلی کلافم می کرد اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن!


مادرِ اون ور دیوار به پسرش می گفت شام حاضره،من این ور دیوار جواب می دادم الان میام،خیلی احمقانه بود ولی خب من صداش رو واضح می شنیدم،فکر می کردم مادرمه!

می گفت شال گردن چه رنگی واست ببافم،می گفتم آبی،حتی وقتی صبح ها بیدارش می کرد بهش التماس می کردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم!

راستش من هیچ وقت پسرش رو ندیدم،فقط چند بار خودش رو یواشکی از پنجره دیدم که می رفت بیرون،موهاش خاکستری بود،همیشه با کلی خرید بر می گشت.

یه بار هم جرأت کردم و واسش یه نامه نوشتم'من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم'!

تا اینکه یه روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد،یکی از دوست هام فهمید تو خونه دارم با خودم حرف می زنم،اونم دلسوزیش گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان،می گفتن اسکیزوفرنی دارم!


توی تیمارستان کلی داروی حال به هم زن به خوردم دادن و حالا این وسط من باید ثابت می کردم که فقط جواب زنِ همسایه رو می دادم،اما هر بار که داستان رو تعریف می کردم دکترها می گفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره،تنها زندگی می کنه!

دیگه کم کم داشت باورم می شد که دیوونه شدم!


تا اینکه یه روز زد به سرم و لباس دکتر رو پیچوندم و پوشیدم و از تیمارستان فرار کردم،صاف رفتم سراغ زنِ همسایه،اما از اون خونه رفته بود.

فقط یه نامه واسم گذاشته بود:

من هم شما رو مثل پسرم دوست دارم، پسرم اگه زنده بود،الان هم سن شما بود!


🦋   🦋

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

قشنگ معلوم بود تخیلی،خسته نباشی

نویسنده اش من نیستم قشنگ بود متنش اینجا گذاشتم بعدش چیز تخیلی توش وحودنداشت

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت
حیف وقت

منظور

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت
نویسنده اش من نیستم قشنگ بود متنش اینجا گذاشتم بعدش چیز تخیلی توش وحودنداشت

نمیدونم ولی دقیقا تخیلی بود یهو تشخیص اسکیزو دادن مگه الکیه بنظرم خوب پرداخت نشده

موفق باشید

نمیدونم ولی دقیقا تخیلی بود یهو تشخیص اسکیزو دادن مگه الکیه بنظرم خوب پرداخت نشده موفق باشید

نکته داستان اینه که میتونی جای کسی رو که نداری یه جورایی پرکنی ومحبتی رو که برای کسی خرج میکردی ولی الان نیست برای کس دیگه ای خرج کنی

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت
خیلی خیلی ایراد داشت 

عزیزم شما دنبال ایرادش نباش دنبال نکته های دیگه اش باش اینجا روزانه اونقدر تایپکهای بی محتوا میذارن فکرنمیکنم این موضوع به پای اونها برسه شما هم اجباری نبود بیاید بخونید 

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت
نکته داستان اینه که میتونی جای کسی رو که نداری یه جورایی پرکنی ومحبتی رو که برای کسی خرج میکردی ولی ...

اینو متوجه شدم

نتونستم باداستان رابطه بگیر خب رئال بیشترمیپسندم

مخصوصا پزشکی درست باشه توداستان

2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 11 ساعت پیش
2791
2779
2792