از کلاس بر میگشتم یکم راهم دوره خیلییی گشنه ام بود مامانم زنگ زد گفت ناهار نداریم یه چیز بخور تو راه
رفتم فسفودی یه پیتزا سفارش دادم داشتم میمیرم از گشنگی آماده شد اومدم بخورم یهو دیدم یه خانوم پشت در وایستاده بچه اش خیلییی ناز داره نگاه میکنه معلوم بود نمیتونن بعد به یه آقایی گفت میشه واسه بچم غذا بخری؟اونم نخرید
انقدررر ناراحت شدم غذای خودمو همونجوری دادم بهشون اصلا در جعبه شم باز نکرده بودم پولم نداشتم یکی دیگه بخرم هعییی🥺💔
این تنها کار خوبیه که یادمه تو این نزدیکی