چند ماه پیش مادرشوهرم کرونا گرفت تقریبا دو هفته بیمارستان بساری بود
و بعد عمرش به دنیا نبود تو این دو هفته هر روز گاهی روزی دوبار و سه بار بیرون میرفتیم بیمارستان و مطب دکترو دارو گیاهی و ...
فوت کرد مادرشوهرم ... خدا بیامرزش
اما یادمه خاله همسرم و بچه هاش مدام سرکوفت میزدن ... میگفتن شما نیاوردینش تو خونه باید میاوردینش خونه اگه میاوردین خوب میشد شما کشتینش و ...
میدونم خواهرش بود و خیلی دوسش داشت و خیلی دلم میسوخت .
گذشت و گذشت تا یکی دو ماه پیش پسر همون خاله شوهرم مبتلا به کرونا شد ... بردن بهترین بیمارستانو .... متاسفانه به رحمت خدا رفت عمرش به دنیا نبود .
الان پدرشوهرم میگه خیلی دوست دارم به خاله بگم یادته چقد به من حرف زدی و سرکوفت زدی چرا نیاوردیش خونه و ...
من واقعا ترسیدم ... قضاوت خیلی ترسناکه ... خیلی باید مراقب حرفامون باشیم ....