من تازه رفتم تو سی سالگی.
ببین درک میکنم سخته .یک وقتایی مغز ادم قفل میکنه .منم برام راحت نبود که مدام اون دختر توی جمع فامیلی میدیدم ولی بی تفاوتی من باعث شد همه فکر کنن من خیلی به شوهرم اعتماد دارم برای همین نذاشتم کسی بین منو اون خراب کنه .با اینکه از درون داشتم اتیش میگرفتم .توی دوران عقد اوایل حتی سمتم نمیومد یک بغل ساده هم نمیکرد ک دلم خوش باشه .یک وقتایی میگفتم این شایداصلا منو دوس نداره .
ولی با این وجود بازم خودمو شاد نشون دادم و بارها امتحانم کرد که ببینه میرم سمت گوشیش یا نه .ولی من عمدا دست ب گوشیش میزدم .با اینکه دوس داشتم ببینم تو گوشیش چ خبره .
حتی در مورد اون دختر فامیلش هم گیر ندادم در موردش حرف میزدیم ولی طوری رفتار میکردم ک فکر کنه من بهش اعتماد دارم .
با چنتا از دوستای صمییم هماهنگ کردم وقتایی که اون پیشمه باهام تماس بگیرن و مثلا قصد خواستگاری دارن البته فقط دوبار تکرار شد وگرنه شک میکرد و تابلو میشد همه چی.ولی بار اول که دیدم دارم پای تلفن میگم ک من جدیدا متاهل شدم همون شب اتفاقا خونه کادرش بودیم منو برد تو اتاقشو محکم دستمو پیچوند ک تو غلط میکنی حلقتو دستت نمیکنی دیگران فکر میکنند مجردی (اینم بگم من دستم ب طلا حساسه و دونه میزنه همسرمم اینو میدونس )
درسته اون شب دعوام کرد سر انگشتر و قضیه خواستگاری ساختگی ولی من اولین باری بود ک تونستم غیرتیش کنم و از این بابت خوشحال بودم