سلام من نزدیک دو ساله عقد کردم سال ۹۹ اذر ماه مادر بزرگم فوت شد خانواده همسرم چند بار برای عروسی وقت گرفتن ولی خانواده خودم همش بهانه اوردن چن روز پیش اومده بودن میگفتن دیگه ۲۰مهر عروسی کنیم تموم شه زیاد نامزد موندن چند بار هم تاریخ عوض کردیم دیگه زشته به فامیل اینا گفتیم و بیانه دادیم برای خیلی چیزا ولی خانواده من بهانه میارن همش تو این دو سال با اینکه وضع مالی خانوادم خوبه ولی هیچ جهازی بهم نخریدن همش امروز فردا میکنن این دفعه هم جهاز رو بهانه کردن و میگن چون سالگرد نگذشته عروسی نمیگیرم اونا هم گفتن نگیر ولی من و نامزدم خیلی ناراحتیم منم میخوام ی عروسی کوچولو داشته باشم
جالبش اینجاس که خاله هام که سالی ی بار نمیبینمشون و اصلا منو دوست ندارن اومدن وسط نظر میدن و چون مامانم حرف اونا رو اولویت گذاسته ناراحتم نمیخوام ی عمر هر جا عروسی رفتم ناراحت بشم که واسه من نگرفتن برام مهمه
اصلا خانوادم به فکر من نیستن نه بابام جهاز میخره و به فکر عروسی هست نه مامانم میزاره راجع به این موضوع با مامانم حرف زدم حرفمون به دعوا کشید ی هفته هست قهریم رفته درباره من به بابام هم بد گفته کلا تو خونه هم مامانم هم بابام چپ چپ نگا میکنن بهم😢
از نظر روحی خیلی ناراحتم حتی همیشه مشکل پول هم داشتم بهم پول هم کم میدن از اول
کلا هیشکی تو دنیا نیس که منو درک کنه خیلی ناراحتم چن روزه به خودکشی فک میکنم همش به ذهنم میزنه ۳ ۴ ورق دارو بخورم بخوابم
بابام هم مامانم هر چی بگه باور میکنه و طرف اونو میگیره متاسفانه مامانم هم اصلا منو دوست نداره تو این ی هفته خیلی عذاب کشیدم تو خونه همش همه بهم اخم میکنن در حالی که کاری نکردم حتی نامزدم هم منو زیاد دوس نداره از هر طرف به بن بست میرسم میخوام خودمو بکشم خلاص شم ولی هر دفعه که میخوام جرئت نمیکنم😢