
اینقد با باباش حرف زد ، راوی میگه یه مرتبه دیدم از موها شروع کرد هی نوازش میکرد .. همه جارو یکی یکی سوال میکرد: بابا ؛ موهات چرا سوخته؟!
(کوتاه کنم روضه رو) همچین که رسید به این لبها گفت : بابا دیگه از این نمیگذرم .. موهات سوخته بود حرف نزدم ..پیشونیت شکسته بود حرف نزدم ...( نوشتن صورت هجده زخم کاری داشته) از همه گذشتم ، ولی از این نمیگذرم بابا ..
آخه همهی این زخمایی که تو صورتت هست ، تو سرت هست من ندیدم ، نمیدونم کجا این زخما پیش اومده برات ..
اما بابا دیروز یه صحنهای دیدم باور نمیکردم ، حالا فهمیدم چی شده .. حالا که من اونجا بودم این صحنه رو دیدم منم خودمو مثل تو میکنم (چی؟!) دیروز میدیدم چوب یزید بالا میره، دستای عمهم بالا میرفت ، چوب که پایین میومد قدم نمیرسید ببینم به کجا میخوره ..حالا فهمیدم اون نامرد با این لبهات چیکار کرده ...ای حسین
🖤🖤🖤🖤
همچین که از ناقه زمین افتاد گفت حالا بابام میاد بلندم میکنه از دور دید یه سیاهی داره میاد .. گفت حتما بابامه .. تا اومد جلو دید نه باباش نیست خدا لعنتش کنه دید زجرُ .. تا دید این دختر زیر لب داره میگه یا زهرا .. یا زهرا .. گفت حالا که میگی یا زهرا یه کاری باهات بکنم که مثل مادر بزرگت بشی که دیگه جلو من نام زهرا رو نبری ...آنچنان با چکمه به پهلویِ این دختر زد
🖤🖤🖤
هی بهش میگم میام میام میام
موهامونکش میام میام میام
حرف بد میزدبابا بابا بابا
با لگد میزد بابا بابا بابا
السلام علیک یا رقیه بنت الحسین ع
🖤🖤🖤🖤