رفتیم ی جایی که نباید میرفتیم و اونجا جن داشته و اوردیمشون خونه
اول دختر دایی کوچیکم شبا توی خواب حالش بد میشد و نصف شب پا میشد و گریه میکرد و به مستقیم زل میزد سرشو تکون میداد
نمیدونم چیشد خوب شد و من حالم بدشد، از خواب بیدار میشدم جیغغغ میزدم گریه میکردم بدو بدو از اتاقم میومدم بیرون و جرئت نمیکردم برم تو اتاقم، خوابای بد میدیدم، صدا های بی منبع حسای بد، اصن داشتم دیوونه میشدم
ی مدت خوب میشدم دوباره باز شروع میشد، ی چن بار دود خاکستری دیدم، ی بار یکی رو دیدم توی اینه، و با خودم گفتم محل نذار بهش، بعدش ۱۰ ثانیه اوکی شدم و یهویی شک بهم وارد شد و حالم انقددددددد بدددددشددد انقددد جیغغغ زدم، موهامو میکشیدن، کنار گوشم نفس میکشیدن و بعضی وقتا ک اصن حواسم به ی چیز دیگه بود میفهمدم پیشم هست و میخاستن الام حضور کنن،اینی که من میگم ۷ سال طول کشید الان بعد از۷ سال خوبم، ولی واقعااا از ته قلبم میخام کسی تجربش نکنه