تو روستاها و اطراف شهر که آدمی نباشه بیشتر خودشون رو نشون میدن.بابابزرگ من تو جوونیش که از شهر به روستاشون می رفته ، وقت اذان مغرب دم چشمه ی نزدیک روستاشون یه خانم خوشگل می بینه.ازش می پرسه تو تاریکی داری چه کار می کنی؟ اونم گفته دارم میرم تو روستا خونه ی فلانی که خونه ی اون شخص هم به رفت و آمد جن معروف بود و می گفتن دیوانه هست.
بابابزرگ من هم خدابیامرز خیلی شلوغ بود.با هم راه میفتن برن روستا که تو راه بهش دست درازی می کنه.😂
می گفت من فقط سیاه و دراز شدنش رو دیدم.بعدش غش کردم و افتادم.
تا دو سه ماه مریض احوال افتاده بود رو زمین و نه می تونست راه بره نه حرف بزنه.همه فکر می کردن در حال احتضاره و سمت قبله خوابونده بودنش.حتی واسه مراسم عزاداریش همه چی رو آماده کرده بودن.
بعد که می بینن بابابزرگم نمی میره ، میرن پیش یه دعانویس که کارش خیلی خوب بوده.میگه این رو جن زده.
جن رو احضار می کنه و ازش علت رو می پرسه.اونم میگه که چون بهم دست درازی کرد زدمش.
خلاصه از اون جن از طرف بابابزرگم عذرخواهی می کنه و یه دعا واسه خوب شدن حالش می نویسه که ببرن بذارن کنارش.
به خونه که می رسن می بینن بابابزرگم نشسته داره حرف می زنه و حالش خوب شده.
جن ها خودشون رو زیاد نشون نمیدن.بیشتر مثل یه هاله دیده میشن که اونم هر کسی نمی بینه.یه استعداد خاصی می خواد.
اونا می ترسن که اگه خودشون رو نشون بدن ما بهشون صدمه بزنیم.