2777
2789
عنوان

داستان جالب...

95 بازدید | 0 پست

✅ پیشنهاد خواندن✅


حتماً تا آخر رو بخونید...🙏


سلام من جوانی بودم که سال‌ها با رفتارم دل امام زمانم رو به درد آوردم😔و خیری برای خانواده‌ام نداشتم


همش با رفقای ناباب و اینترنت و ...

شب تا صبح بیدار و صبح تا بعدازظهر خواب


زمانی که فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی اومد منم از این باتلاق انحراف و بدبختی بی‌نصیب نماندم


و اگر قرار باشد فردای قیامت موبایل بر اعمالم شهادت دهد حتی جهنم راهم نمی‌دهند😞


تا یه روز تو یکی از گروه‌های چت یه آقایی پست‌های مذهبی میذاشت، مطالبش برام جالب بودند🤗

رفتم توی پیوی اون و مثل همیشه فضولیم گل کرد و عکس پروفایلشو بزرگ کردم😐


#عکس‌شهیدی دیدم که غرق در خون، بدون دست و پا، با سری خورد شده از ترکش، افتاده بر خاک، کنار او عکس دوبچه بود که حدس زدم باید بچه‌های او باشند😟


و زیر آن عکس یه جمله‌ای نوشته شده بود:

"می‌روم تا #حیاوغیرت جوان ما نرود"✋🏼💔


ناخودآگاه اشکم سرازیر شد😭😭دلم شکست باورم نمی‌شد دارم گریه می‌کنم اونم من، کسی که غرق در گناه و شهواته، منه بی‌حیا و بی‌غیرت، منه چشم چرون هوس باز😔😔


از اون به بعد از اینترنت و بدحجابی و فضای مجازی و گناه و رفقای نابابم #متنفر شدم😠


دلم به هیچ کاری نمیرفت

حتی موبایلمو دست نمی‌گرفتم🙂


تصمیم گرفتم برای اولین بار برم #مسجد

اولین نماز عمرمو خوندم با اینکه غلط خوندم ولی احساس آرامش معنوی خاصی می‌کردم، آرامشی که سال‌ها دنبالش بودم ولی هیچ جا نیافتم حتی در شبکه‌های اجتماعی✋🏼💔


از امام جماعت خواستم کمکم کنه

ایشان هم مثل یه پدر مهربان

همه چیز به من یاد می‌داد😇

نماز خوندن، قرآن، احکام، زندگی امامان و...

کتاب می‌خرید و به من هدیه میداد، منو در فعالیت‌های بسیج و مراسمات شرکت میداد✌️


توی محله معروف شدم

و احترام ویژه‌ای کسب کردم

توسط یکی از دوستان به حرم حضرت معصومه برای خادمی معرفی شدم


نزدیکای #اربعین‌امام‌حسین یکی از خادمین که پیر بود به من گفت: دلم میخواد برم کربلا ولی نمی‌تونم، میشه شما به نیابت از من بری؟

پول و خرج سفر و حق الزحمه شما رو هم میدم، زبونم قفل شده بود!

من و کربلا؟ زیارت امام حسین؟💔

اشکم سرازیر شد😭

قبول کردم و باحال عجیبی رفتم🕊

هنوز باورم نشده که اومدم #کربلا🕌💔

پس از برگشت تصمیم گرفتم برم #حوزه‌علمیه

که با مخالفت‌های فامیل و دوستان مواجه شدم، اما پدرم با اینکه از دین خیلی دور بود و حتی نماز و روزه نمی‌گرفت قبول کرد✋🏼


حوزه قبول شدم و با کتاب‌های دینی انس گرفتم👌

در کنار درسم گاهی تبلیغ دین و احکام خدارو می‌کردم و حتی سراغ دوستان قدیمی ناباب رفتم که خدا روشکر توانستم رفیقامو با خدا آشتی بدم😍✋🏼


یه روز اومدم خونه دیدم پدر و مادرم دارن گریه میکنن😭منم گریه‌ام گرفت، تابحال ندیده بودم بابام گریه کنه!

گفتم بابا چی شده؟

گفت پسرم ازت ممنونم

گفتم برای چی؟

گفت: من و مامانت یه خواب مشترک دیدیم😔

تو رو می‌دیدیم با مرکبی از نور می‌بردن #بهشت و ما رو می‌بردن #جهنم و هر چه به تو اصرار می‌کردن که وارد بهشت بشی قبول نمیکردی و میگفتی اول باید پدر و مادرم برن بهشت بعد من✋🏼


👈یه آقای نورانی✨آمد و بهت گفت: آقا سعید! همین جا بهشون نماز یاد بده بعد با هم برین #بهشت🌸 و تو همونجا داشتی به ما نماز یاد میدادی😔


پسرم تو خیلی تغییر کردی دیگه سعید قبل نیستی همه دوستت دارن❤️تو الان آبروی مایی ولی ما برات مایه ننگیم

میشه خواهش کنم هر چی یاد گرفتی

به ما هم یاد بدی

منم نماز و قرآن یادشون دادم و بعد از آن خواب، پدر و مادرم نمازخوان و مقید به دین شدند💔😍


چند ماه بعد با دختری پانزده ساله عقد کردم💍

یه روز توی خونشون #عکس‌شهیدی دیدم که خیلی برام آشنا بود گریه‌ام گرفت😔 نتونستم جلوی خودم رو بگیرم صدای گریه‌هام بلند و بلندتر شد😭😭

👈این همون عکسی بود که تو پروفایل بود👉

خانمم تعجب کرد و گفت: سعیدجان چیزی شده؟

مگه صاحب این عکسو میشناسی؟😊

و من همه ماجرا رو براش تعریف کردم😔✋🏼

خودش و حتی مادرش هم گریه کردند😭😭😭

خانمم گفت: میدونی این عکس کیه؟

گفتم: نه

گفت: این #پدرمه😊

منم مات و مبهوت، دیوانه‌وار فقط گریه می‌کردم.


مگه میشه؟😳😭😭

آره شهیدی که منو هدایت کرد، آدمم کرد، آخر #دخترشو به عقد💍من درآورد💔😔


چند ماه بعد با چند تا از دوستانم برای #مدافعان‌حرم اسم نوشتیم تابستون که شد و حوزه‌ها تعطیل شدند ما هم رفتیم


خانمم باردار بود و با گریه گفت:

وقتی نه حقوق میدن نه پول میدن نه خدماتی، پس چرا میخوای بری؟


همان جمله شهید یادم اومد و گفتم:

میرم تا #حیاوغیرت جوانان ایران بماند...✌️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792