خوب عزیزم تاپیک قبلیتو یه نگاه کردم. یه چیزایی دستم اومد.
صب کن بقیشم بخونم بیام
بریت ماری چشمهایش را میبندد. کنت چشمهای بریت ماری را میبوسد. اوایل ازدواج همیشه این کار را میکرد. بریت ماری دیگر تنها نبود. چون کنت به او نیاز داشت و وقتی کسی به تو نیاز داشته باشد،دیگر تنها نیستی.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
بریت ماری چشمهایش را میبندد. کنت چشمهای بریت ماری را میبوسد. اوایل ازدواج همیشه این کار را میکرد. بریت ماری دیگر تنها نبود. چون کنت به او نیاز داشت و وقتی کسی به تو نیاز داشته باشد،دیگر تنها نیستی.
کاش پیاما بیشتر بود حداقل فقط یدونه فرستاده که کجای حتما اینم فراموش کرده بپاکه
عزیزم کدوم شهری؟ که اول یه کم آشنا شیم.
من ۳۶ سالمه. ۱۶ سالگی ازدواج کردم الانم از زندگیمراضیم نه به خاطر اینکه از اول همه چی گل و بلبل بود. نه
فقط به خاطر اینکه تلاش کردم.
بریت ماری چشمهایش را میبندد. کنت چشمهای بریت ماری را میبوسد. اوایل ازدواج همیشه این کار را میکرد. بریت ماری دیگر تنها نبود. چون کنت به او نیاز داشت و وقتی کسی به تو نیاز داشته باشد،دیگر تنها نیستی.