سلام... دیشب تو خواب یکی صدام میکرد : نیما...... نیما............ با دقت که نگاه کردم , دیدم بالای یه کوه , درست نوک قله وایسادم.همه جا زیر پام بود......همه چیزو میدیدم , درخت ها , رودخونه , دیدم که اطرافم پر از ابره , محو تماشا بودم که دوباره همون صدا اومد.... نیما....... اطرافمو نگاه کردم , کسی نبود . گفتم : کی هستی؟ گفت : خودت !! گفتم : خودم ؟؟؟ گفت :آره... گفتم :من که اینجام ! گفت : منم اینجام... گفتم : من اینجا چکار مییکنم؟؟ گفت : اومدیم بپریم گفتم : با هم ؟ گفت : آره با هم گفتم : میوفتم گفت : پرواز کن گفتم : من که بلد نیستم !! گفت : ولی من بلدم گفتم : مگه ما یکی نیستیم؟؟ گفت : بهم اعتماد کن , بپر... گفتم : آخه..... گفت فقط بپر , بهم اعتماد کن , من بلدم..... پریدم......رو هوا معلق بودم بلند خندید.........گفت : دیدی بلدم ؟؟ گفتم : به منم یاد بده....... گفت : من تو هستم , پس تو هم بلدی..... صدا داشت ضعیف میشد گفتم : نرو...... گفت : نمیرم , هستم , به خدای درونت اعتماد کن... گفت : خوردن غصه و غم , کار اونهایی نیست که خدارو دارن......... خدای خودتو باور کن..... پرواز کن ...... پرواز کن ........ پرواز کن ...........
من و تو همانی می شویم که فکر میکنیم لیاقتش را داریم !!
www.shoping1.com