حرمتی نمونده انقد جنگ و دعوا راه انداختیم الان مثلن تو صلحیم ولی داره کم کم کارا قدیمیشو میکنه . امشبم پتو انداخته تو اتاق من بخابه من اومدم تو هال . نمیتونم مث قبل باشم با اون همه تهمتی که بهم زده روح و روانمو داغون کرده امشبم بازم تهدیدا قبلیشو میکرد