
«ميراحمد تستری بجستانی» گوید:
كه من بنده، كارمندی بودم در دارالخلافه تهران و پانجده سال بود تا خيال سفر «ری» در سر ميپختم و مرا ميسر نمی شد.
روزی در راه دوستی صاحب جاه مرا بديد و حال بپرسيد. قصه تازه كردم كه مرا بخت چنان خفته است و جيب چنان رفته كه به پانجده سال يك سفر- به ری- نتوانم رفت.
گفت: دل، خوشدار كه من تو را سفری خواهم كردن. و گفت: جولاهی [بافندگی] دانی؟
گفتم: من خود جولاه زادهام.
گفت: رطب و يابس[تر و خشک] مبالغی بر هم بباف و مقالتی فراهم ساز و «پی پری» بپرداز و بفرست تا تو را به سمينار برم.
ساختم و پرداختم و فرستادم. نامه بيامد و بليت دوسره كه: ای «اميراحمد»، اين دعوتی است از ما برای تو. پس به سوی ما بيا آمدنی «on time» و ميهمان خواهی بودن به هوتل و غذا و بازديد و سخنخواهی راندن در سالن و آنجا جزيره بود و آن سمينار: «تأمل درباب آبزيان كه در دريايند و غير آبزيان كه در هوايند يا در زمين و آنچه بدان مربوط است، از آسمان تا ريسمان»باری برفتم و مرا وقت بسی خوش شد.
چون بازگشتم مقالتی ديگر بپرداختم و به كنفرانس رفتم. نام آن: «پيشينه سنگی در بلده نشابور و ذكر قصبات و قنوات كه در اويند و باغات و بساتين كه بيرون اويند»
و مقالاتی ديگر و كنفرانسی ديگر: «توسعه برون شهری در هگمتانه از هوخشتره تا اكنون و اقسام نان كه در آن است»
و كنفرانسی ديگر: «علل كمآبی در تربت جام و ذكر مقامات «ژندهپيل» كه عارفی بوده است در آن تربت» و چون سال برآمد، وطن را بپرداخته بودم و غربت در تاخته، پس پاريس و لندن و وين و هامبورغ و مادريد و ژنو را به بورس در نورديدم و به اقصای روم رسيدم و در غربت به اعتكاف نشستم و اين غمنامه اكنون از غربتگاه می نويسم.