پدرماهگل زمان قدیم بدهکار میشه به خان بزرگ و خان میگه دخترت عقدم بشه بدهیت میبخشم
خلاصه ماهگل عقد میشه و هیچکس نمیدونه تا اینکه ماهگل حامله میشه خان میگه تا کسی ندونسته بندازش
ماهگل میره پیش دکتر و بچه رو بدنیا میاره و بخاطر اینکه خان بهش شک نکنه بچه رو میزاره تو امامزاده که زنی بنام طایه اونحا زندگی میکنه
خلاصه سالها میگذره
دختر ماهگل بزرگ میشه اسمش میجان و برزو پسر خان عاشقش میشه
و ماهگل مجبور میشه همه چی رو به خان بگه