من ۳ ساله ازدواج کردم یه بچه دوماهه دارم شوهرم از دوماه بعد ازدواجم بهم گفت گمشو از اندامت خوشم نمیاد هنوزم بع عشق سابقم فکر میکنم تو لاغری درازی زشتی پاهات دومتره زانوهات سیاهه ولی اون چاق و تپل و سفیدو خوشگل مشگل بود چون ۱۶ سالم بود به جون خریدم و نرفتم 😭😭هی ادامه میداد هی از اون حرف میزد ۱۷ سالم بود که بهم گفت دختره رو اتفاقی دیده گفته که زوری شوهرش دادن و عاشق شوهرمنه شوهرم گفت ببین تو بمون تو رو طلاق نمیدم ولی اجازه بده به عشقم که سالهاست منتظرشم برسم بعد من بجایه اینکه ازش طلاق بگیرم با قرص خودکشی کردم یه بارم نپرسید چت شده معدمو شستشو دادن... گذشت این هر هفته دوروزش ماتم زده میشد میگف یه فکر اونم تا به الان الان ۱۸ سالمه پریروز بهش گفتم مادرت اذیتم میکنه از این خونه جدا شیم بریم گفت من حالم ازت بهم میخوره س ی ک تیر گفت واسم ارزشی نداری بمون تا جونت در بیاد ما با دوست دختر خوشیم 😭😭😭بچشو گذاشتم به بابام زنگ زدم گفتم بیا دنبالم رفتم ولی بدون دخترم داشتم میمردم پدرشوهرم اومد دنبالم برگشتم چون بدون بچم نمیتونستم 😭😭😭😭بهم گعف کاری میکنم هر روز آرزوی مرگ کنی کاری میکنم همونطور که پدرم اومد دنبالت پدرو مادرت بیوفتن به پام