همسرم دوستی داشت که هم محلی بودنو ازبچگی باهم.ازدواجم کردن باهم دوست موندن.
مارو دعوت ردن خونشون.بعدازدواجمون ماهم اونارو دعوت کردیم دوسه بار که کنسل کردن منم بیخیال شدم گفتم ول کن
بچشون دنیااومد رفتم دیدنش .
رفتوامدمونم به خونه سالی یبارشده ۴ ساله ازدواج کردم .مادوس داریم زودتربریم چون اوناسالی یبار میان ینی میگن وقتشون نمیشه ماهم نمیریم
حالا بچه دارشدم ۴ماهشه هنوزنیومدن.یسریم شد باهم رفتیم بیرون یکی دوساعت یه امام زاده
حالام مارو برا جمعه دعوت کردن پارک بریم سالگردشونه.میخاسن قبل رفتن بیان خونمون یساعت بشینن که دیدن بچمونم بشه ولی شوهرم گف ازکاردیرمیاد و گفتن پس بیخیال یبارکی میریم بیرون
من اصلا به دلم نیس برم
بخاطر این حرکتشون
من میگم من تولدشونو.. تبریک بچشونو رفتم اوناهی ماروخنگ فرض کردن.
نمیگم من رفتم اونم حتما بیان کادوبده.خدایی هرجارفتم کادو دادم دلی بوده ولی براایناواقعا حرصم گرفته سالی یبار رفتوامدداریم.شوهرم دوسشو بیرون میبینه
حالافردازورم میادکادوبدم بهشون براسالگردشون