من در کوچه های زندگی گم شده ام
در خیابان حیات کتک خورده ام
و بدجوری دلم تنگ باغ داشتنت شده
حتی تنهایی دلش برای من میسوزد
برای من که حتی دیگر بهار دستانت
زمستان تاریک خیالم را بغل نمی گیرد
برای من که جز خود کسی را ندارم
خودی که دیگر چیزی از آن نمانده
چیزی که قابل بیان باشد...