سر صبحی ساعت ۷ خوردی زن یکی از همسایه های دور اومدم خونه مون و در زد.بیدار شدم رفتم
باز کردم یک راست اومد داخل خونه ...حالا خونه انگار بمب ترکیده همه چیز وسط حتی ظرفهای نشسته (کلا یه اتاق دارم خونه روستایی) همه چیز وسط بود یک هفته خونه ی مادرم بودم و این دو سه روز ک اومده بودم همش خواب ...بعد اینکه رفت شوهرم با خشم گفت صد بار گفتم اینجا رو جمع کن ..دلم شکست..چراااا دست و دلم ب کار نمیره و حتی کارای خونه رو نمیکنم