وقتی تازه ازدواج کردیم همسرم دیوانه وار عاشق من بود محبتاش خیلی خاص بود و...
تو همون روزا پسردایی شوهرم با دختر همسایه ی شوهرم ازدواج کرد
یه دختر فوقالعاده خشگل و خوش اندام
روز عقد اونا شوهرم بهم گفت حیف این دختره به پسرداییم(پسرداییش پسر خوبی نبود )
گفتم منظورت چیه گفت پسر خوبی نیس
دیگه چیزی نگفتم
شب جشن عقدشون وقتی از جشن برگشتیم شوهرم با یه حالت خاصی یهو بهم گفت میگی چشمای این دختره برای ماهان (پسرداییش)تکراری میشه؟بالاخره تکراری میشه نه؟
تو عقد بودیم و خونه پدر من
بهش گفتم بللللههههه؟
بعد سعی کرد بغلم کنه نذاشتم
گفتم میشه بری از خونمون میخوام تنها باشم تو اتاقم
التماس کرد گفت بخدا منظوری نداشتم
گفتم من میخوام تو اتاقم تنها باشم فقط از اتاق من برو بیرون
از من انکار ازاون اصرار بالاخره بیرونش کردم رفت جلو در خونمون توماشینش خوابید
خلاصه بعد یک هفته باهاش آشتی کردمو سعی کروم حرفشو فراموش کنم چون دبوانه وار دوسم داشت
ازاون قضیه حدود۷سال میگذره
دیروز خواهرشوهرم (خونه پدری این دختر کنار خونه مادرشوهرمه)گفت حمید(شوهرم)گفته فلانی چه بی حجاب میگرده یه مانتو پوشیده بود همه ی بدنش مشخص بود و...
خاک بر سر شوهرم
من به اون دختر حسادتی ندارم و این قضایا هیچ ربطی به اون دختر نداره
اما واقعا خاک برسر شوهرم