بچه ها سلام چندروزه ناراحتم و غمگین از حرف مادرشوهرم تا نصفه شب بیدارم و خودمو سرزنش میکنم ایشون یه اخلاقی داره تمام عیبها و ایراداتت و با زبون طنز میگه تو صورتت بعضی وقتها هم بدون طنز..من تو این سالها سعی کردم شوخی کم کنم سرسنگین باشم خودمو زیاد نزدیکشون نکنم
.اما از اونجایی که ذات آدم ها عوض نمیشه پریشب که بعد ده روز به دعوت خودش رفتم بعد چندساعت خواهرشوهرم گفت مادرت برا واکسن ثبت نام کرده من گفتم نه ی نه خالی یهو مادرشوهرم گفت مادرت چندسالشه گفتم ۵۶..گفت خیلی بیشتر از سنش بهش میخوره من خیلی شکستم چون خودش میدونه مادرم چندساله زمینگیره تو قلبشم باتریه من گفتم نه شما مادرمو با روسری دیدید مادرم موهاش همیشه رنگه به خودش میرسه بعدشم مادرم مریضه گفت نه پیرنیست سنش اصلا به چهره ش نمیخوره ایشالا شفا بگیره اخری رو با طعنه گفت به بازی با موبایلش ادامه داد تصمیم دارم فردا بهش زنگ بزنم قلبم پر از بغضه به شوهرمم گفتم مثل همیشه خنثی...